#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_133
-چه نگاهیم به بستنی میکنی!خنده ی کوتاهی کرد و ادامه داد-بیا بشین…اونجا نمیتونستم جادو بخونم اینجا که میتونم
همین موقع اکیپ دختر و پسرای جوونی از کنارمون رد شدن و یجوری نگامون کردن…
با چشمام عصبانیتمو به سمت آرسان پرت کردم که دوباره خندید…خوش خنده ی نادون نمیفهمه که…اون بستنی اگه به دست تو آب نشه خود به خود آب میشه…جادوتو بخون دیگه…خندش قطع نمیشد…چیز خورش کردن اینقدر میخنده؟با حرص لگدی به پاش زدم…آهان من اگه دستام بی حسه پاهام خیلی با حسه…خندش قطع شد و پاشو گرفت
-دستات از کار افتاده نیروش رفته تو پات؟چرا اینقدر سفت میزنی؟
با حرص نگاش کردم و خواستم دوباره پامو بالا بیارم که گفت-باشه باشه تسلیم نزن منو بیا بشین…
نشستم کنارش و دور و برو نگاه کردم کسی نیاد…آخه اگه کسی آرسانو میدید قطعا به سالم بودن عقلش شک میکرد
دستاشو مثل جادوگرا روی بستنی گرفته بود و چشماش بسته و چیزی زمزمه میکرد…بعد چند دقیقه به حالت عادی در اومد و قاشق بستنیو پر کرد و آورد سمت دهنم منم میخوردم…آخی بیچاره شده لَلِه من…
-سرت به جایی خورده؟بستنی میخوری اونم الان که هوا ابری و سرده؟
با صدای آشنایی که از پشت سرم شنیدم از جا پریدم و برگشتم سمت صدا…
ماهان با ابروهای درهم…حقشه مثل اوندفعه بهش بگم جن حرص بخوره؟اما الان که نمیشه گفت فعلا
به آرسان نگاه کردم اونم اخماش توهم…چشونه اینا؟تا دو دقیقه پیش که این آرسان از خنده ریسه میرفت…
ماهان-چند روز پیش سلام میکردی
دیوانه به خاطر ی سلام نکردن نارحته؟
-دیوونه تویی وانی خانم که درد این دو تا رو نمیفهمی
-دهه تو راهنمایی یا پیام بازرگانی؟به تو چه من میخوام خودمو به دیوونگی بزنم
-هر جور راحتی…تا این دوتا دعواشون نشده یکاری کن
-با زبون بی زبونی؟
صدای خندش تو سرم پیچید-هر جور راحتی…بای بای
romangram.com | @romangram_com