#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_132


سرش به جایی خورده؟از وقتی ماهان رفته هی محبتش فوران میکنه و از من عذرخواهی میکنه…

به دستاش نگاه کردم مثل قبل عادی شده بود به حالت اولیه ام برگشتم اونم دوباره ماشینو روشن کرد و راه افتاد به سمت زادگاه من…نصف جهان،اصفهان…

***********************

-اصفهان جای قشنگیه تو اینجا زندگی میکردی؟

سرمو بالا پایین کردم…دلم میخواست بپرسم کلید سوم کجاست اما متاسفانه نمیتونستم…

وقتی رسیدیم به اصفهان اومدیم سی و سه پل…جایی که من کوچیکیام دم به دقیقه این پلا رو میشمردم ببینم واقعا سی و سه تاس یا نه که وسط کار قاطی میکرذم و دوباره از اول…

-حالا واقعا سی و سه تا پله؟

سرمو بالا انداختم…نگام به بستنی فروشی خلوت افتاد…هوا خیلی تو هم رفته بود و طبیعی بود کسی بستنی نگیره چون هر لحظه احتمال بارش بود…بستنیه بدجور چشمک میزد

به آرسان نگاه کردم

-چیزی میخوای؟

به بستنی فروشی نگاه کردم

-بستنی؟حرفشم نزن تو همینطوریش نمیتونی حرف بزنی بعد بستنیم که بخوری سوزش گلو هم میگیری و بعدش ی سرمای حسابیم میخوری

مظلوم نگاش کردم که روشو ازم گرفت

-…باشه بیا بریم

رفتیم به سمت بیتنی فروشی…اصلا بستنی تو هوای سرد میچسبه…

رفتیم توی بستنی فروشی و آرسان ی بستنی لیوانی کاکائویی سفارش داد…نمیدونم از کجا میدونست من به چه بستنی ای علاقه دارم…پول بستنیو حساب کرد اما بستنیو برنمیداشت…چی شد؟چشه این؟فروشنده هم یجوری نگامون میکرد

آخر سر آرسان خیلی با احتیاط و با کمترین تماس ممکن ظرف بستنیو برداشت و رفت بیرون منم به دنبالش…به ی نیمکت خالی که رسیدیم سریع بستنیو گذاشت روش…بستنیه یکم آب شده بود

به آرسان نگاه کردم که گفت-من توی وجودم آتشه با مردم عادی و…میتونم راحت برخورد کنم اما با جسم یا خوردنی که سرده باید جادو بخونم و بستنی هم سرده و من نمیتونستم جلوی اون فروشنده جادویی بخونم…

حرف حساب جواب نداشت البته من که کلا نمیتونم جوابی بدم…

حالا کی به من بستنی بده؟اینکه دست بزنه به بستنی،بستنی از بین میره!

romangram.com | @romangram_com