#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_131


صبحونه رو خوردم البته باید بگم آرسان بهم داد وگرنه من که دستم ناقصه…

-سیر شدی؟

سرمو بالا پایین کردم…

-گردنت درد میگیره اونطوری نکن…

با سوال و تعجب نگاش کردم که بحثو پیچوند و گفت-بهتره راه بیفتیم

ماشینو روشن کرد و از ورودی روستا دور زد و توی جاده ی خاکی به راه افتاد هر از گاهی ماشین بالا پایین میشد به خاطر سنگ هایی که زیر تایر میرفتن…آخه میمردن این خیابونو آسفالت کنن؟کمرم خشک بود و درد میکرد با این بالا پایین شدنا هم بدتر شده بود…چرا این آرسان اصلا کمرش درد نمیکنه و خشک نمیشه؟این که همیشه پشته فرمون بود و دیشبم مثل سیخ رو صندلی خوابیده بود…

نقشه رو از توی داشبورد برداشت و نگاه کلی بهش انداخت و دوباره سر جاش گذاشت…

-هنوز نمیتونی دستاتو تکون بدی؟

نگاه کوتاهی به دستای خشک شده روی پام انداخت که خودش متوجه جواب سوالش شد…با یک دست فرمونو گرفت و دست دیگش دستای خشکمو گرفت…ولی من هیچی حس نکردم حتی از دیشب بدتر شده بود و کاملا بی حس بود دیروز حداقل دما و سردی و گرمیو حس میکردم ولی الان نه…

-گرمایی حس نمیکنی؟

سرمو تکون دادم که دستشو برداشت

به دستم نگاه کردم یکم سرخ شده بود ولی من هیچ گرما یا دردیو حس نمیکردم

دوباره دستمو گرفت و نگاش کرد و چیزی زمزمه کرد که سرخی دستم از بین رفت…

چه مسلط حالا اگه من بودم ماشین میرفت ته دره وردیم که میخوندم قاطی میشد یارو بدتر ضرب میدید

دستمو گذاشت روی پام و چیزایی رو زمزمه کرد و بعد چند دقیقه مشتی به فرمون زد و بلند گفت-جواب بده لعنتی

اعتراف میکنم واقعا ازش ترسیدم…دستاش سرخ شد و کم کم شعله های کوچکی ازش بیرون اومد…سریع دستشو از روی فرمون برداشت و زد روی ترمز

حالا خوبه کسی این دور و بر نبود و ماشینی هم پشت سرمون نبود وگرنه فحش کش میشدیم…

دستاشو مشت کرد و چشماشو بست و نفسهای عمیق کشید منم از ترس به در چسبیده بودم حتی از اولین ملاقاتمون هم ترسناک تر و عصبانی تر شده بود…

چشماشو باز کرد با ترس و نگرانی نگاش کردم

-از من…ترسیدی؟متأسفم که ترسوندمت ولی اینو بدون من به تو هیچ آسیبی نمیرسونم

romangram.com | @romangram_com