#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_130


صندلی از جنس یخ کنارم ظاهر شد یخ هایی همانند شیشه که توشون آب جریان داشت…بدون ترسی روش نشستم انگار برام عادی بود

صدای زن در اتاق میپیچد…جادو های عجیبی بهم یاد داد که کاربرد و حتی وردهاشون با همه ی جادو های قبلی فرق داشت

-من میتونم از این جادو ها استفاده کنم؟

-بزودی آره

-چرا بزودی؟





-دوست دارم بیشتر اینجا باشی ولی متاسفانه باید برگردی وانیا مراقب خودت باش

چشمام بر خلاف میل من ناخودآگاه بسته شد و وقتی باز شد توی ماشین بودم و آرسان با قیافه ای نگران بهم زل زده بود خواستم بگم چیه که صدایی از دهنم خارج نشد…حتی دستامم حس نمیکردم و این یعنی من فقط توی خوابم این مشکلو نداشتم

-حالت خوبه وانیا؟چرا چشماتو باز نمیکردی؟

سکوت جواب من بود…

رو بهش لب زدم بریم

-باشه میریم اما گرسنه نیستی؟

آخ حرف دلمو زدی انقده گشنمه

فکر کنم از نگاهم فهمید که پیاده شد و رفت جایی شایدم نفهمیده من چه میدونم

چند دقیقه ای گذشت هوا ابری بود آرسان با پلاستیکی سفید و دو تا نون برگشت…سوار ماشین شد

-نون تازه درست میکردن با پنیر و کره محلی و مربا خونگی گرفتم…دوست داری؟

من عاشق چیزای محلی بودم…سرمو سریع بالا پایین کردم

خودش لقمه ای گرفت و نزدیک دهنم آورد

آخی چه مهربون…

romangram.com | @romangram_com