#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_129


-تو اونو منظورم نینائه دیدی؟

سکوت

-نینا مادر منه؟

سکوت

-با توام…هست یا نیست؟

سکوت

اینم انگار پیام بازرگانیه میاد و میره

بیحوصله چشمامو بستم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم اما افکارم قدرتشون بیشتر بود و روی مغز من رژه میرفتن…

خنکای دوست داشتنی حس کردم مثل آب دریایی شیرین مغزم تهی شد و به دنیای خواب ها و اشک سه رنگ پر کشیدم همون اتاق چهار رنگ…

-سلام وانیا

صدای آرامش بخش زن حس خوبی بهم میداد دهنم باز شد و در کمال تعجب تونستم حرف بزنم

-سلام…

-خوبی؟

-نه…افکارم درهمه نمیدونم باید چیکار کنم

حین صحبت دست هامو تکون میدادم انگار فلجیشون از بین رفته بود

-میدونم…برای همین آوردمت اینجا تا کمی آروم تر بشی

-تو هم نمیخوای بهم بگی کی ای؟

-مهم نیست من کیم مهم اینه تو کی ای شنیدم دلت خواسته ماهان باشه تا جادو بهت یاد بده!اگه بخوای من بهت یاد میدم البته شاید ماهان معلم بهتری باشه

-صدات آرامش خاصی داره…خیلی دوست دارم سریع تر جادو هارو یاد بگیرم

-باشه بشین خسته میشی

romangram.com | @romangram_com