#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_128


بیا نصف شبی زده به سرم…

-حوصله ات سر رفته؟

ترسیده به دور و برم نگاه کردم بسم الله این کیه دیگه؟هیشکی دور و برم نبود

-گشتم نبود نگرد نیست…عقل کل من تو ذهنت حرف میزنم

ناخودآگاه تو ذهنم گفتم-تو کی ای؟

-به همین زودی یادت رفت بیمعرفت؟

-صدات آشناس

-من راهنما و کمکتم

-الان من چه نیازی به تو دارم؟اونوقت که باید کمک میکردی و هشدار میدادی پیدات نشد حالا اینطوری و الان پیدات شده؟

-نمیخوای راه خوب شدنتو بگم؟

خوشحال شدم و سریع تو ذهنم گفتم-چرا که نه بگو

-صبر کنی تا خوب شی…زد زیر خنده

-زهر انار توام یچیزیت میشه ها بجای کمک اومده با من شوخی میکنه

-من باید برم بای وانی جون…به امید دیدار

-کجا؟من کارت دارم!راهنما…رفتی؟

هیچ صدایی نیومد اهه اینم که رفت…

سرمو تکیه صندلی دادم و چشممو از پنجره به سیاهی بیرون انداختم…چه سکوتی…این آرامش بی دغدغه برای من آرامش قبل از طوفانه شایدم حس من اشتباهه و هیچ خبری نیست…یعنی آخر این ماموریت چی میشه؟کلیدا به دست سیترا و آذر میفته و اونا همه جارو از بین میبرن؟اونا موفق میشن؟نه من نباید بزارم…اما مگه من کیم؟ی انسان بودم که متوجه شدم انسان نیستم و جز ملکه های خوابم که ظاهراً مادرش تبعید شده…نینا…یعنی اون چیکار کرده که تبعید شده؟یعنی واقعا مادره منه؟هنوز زنده اس؟الان کجاس؟

-شاید زنده اس

-تو که رفتی چرا دوباره برگشتی؟

-وا بده اومدم امید بدم

romangram.com | @romangram_com