#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_126
چشمامو بستم و دوباره اون حس تکرار شد
داخل ماشین نشستیم…آرسان گوی یا همون کلیدو داخل کیف کلیدا همون کیف سامسونت نقره ای گذاشت
حوصله ام سر رفت نه میتونستم حرف بزنم نه دستامو تکون بدم
روی موبایل چند تا فیلم ریخته بودم ولی متاسفانه موبایلا شارژ تموم کرده بودن…وگرنه ما به جای استفاده از نور آتش از چراغ قوه ی موبایلا استفاده میکردیم
-وانی هنوزم نمیتونی دستاتو تکون بدی؟
باز فقط سرمو تکون دادم
-اون ی تله بود که روی تارای صوتی تاثیر میزاره و قسمتی از بدن که بیشتر دست هائه رو فلج میکنه اما نگران نباش بعد چند روز خوب میشه
چند روز؟من چطوری دووم بیارم؟یعنی چند روز حرف نزنم و از دستام استفاده نکنم؟مگه میشه؟خودم کردم که لعنت بر خودم باد
دست سردیو روی دستام حس کردم…آرسان چشماشو بسته بود و چیزی زمزمه میکرد یچیزای درهم برهم که نمیفهمیدم ولی هر لحظه حس خوبی بهم منتقل میشد
دستش برداشته شد
-با جادوی پزشکی دردت کمتر میشه ولی کامل خوب نمیشه…بعد یکم مکث ادامه داد…منو ببخش
سوالی نگاش کردم که ادامه داد-جادوی پزشکی روی هر کسی جواب نمیده و اگر بهت نسازه ممکنه…دردت بیشتر بشه من ریسک بزرگی کردم…
ولی من حالم خیلی خوب بود کاشکی میتونستم بهش بگم…
-بهتره استراحت کنی میخوای ببرمت عقب بخوابی؟
دیگه خوابم نمیومد…پس سرمو تکون داد یعنی نه…
-هر جور راحتی…شب جاده خطرناکه صبح که شد حرکت میکنیم…
بدون حرکتی نگاش کردم از چشماش خستگی معلوم بود…تشنم بود…
-چیزی نیاز داری؟
لب زدم آب
-آب؟الان برات میارم
romangram.com | @romangram_com