#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_125


-میتونی حرف بزنی؟

نا امیدانه سرمو به معنی نه تکون دادم

-بهت گفتم شاید تله باشه تو گوش ندادی ببین چطور شد

اشکم داشت در میومد دستام خیلی درد میکرد و اینکه نتونم دیگه حرف بزنم منو دیوونه میکرد…هاله ای اشک توی چشمام درست شد و دیدم تار شد…

آرسان دستی که توش آتیش بودو نزدیک صورتم گرفت

آرسان-گریه نکنی ها مشکلی نیست درست میشه…دستاتو نمتونی تکون بدی

بازم سرمو تکون دادم

-نگهبانا یک ربع دیگه بهوش میان من فکر میکنم توی اون ظرف باشه چون نقاط سیاه و سفید داره

با ترس نگاش کردم.میترسیدم اونم به حال من دچار شه

آرسان با لحنی مهربون گفت-نترس عزیزم اتفاقی نمیفته

دلم آروم گرفت دیگه از ترس خبری نبود

-سریع میام

بلند شد و سمت ظرف مورد نظرش رفت و دستشو روی قسمتی از اون گذاشت و چیزی گفت که نفهمیدم…ظرف ترک کوچکی خورد و بعد نور زیادی ازش ساتع شد…کم کم نور خاموش شد و آرسان با گوی توی دستش اومد پیش من

این یکی گوی مثل شب بود سیاه و پر از قمر و ستاره های سفید و پر نور

خدا رو شکر کردم که کلید دوم هم پیدا شد ولی حالا من چیکار کنم؟ دستام انگار فلج شده و هیچ کلامی نمیتونم بگم

آرسان بهم رسید و کمک کرد بلند شم

دستشو که گرفتم سرد بود خیلی سرد

با نگرانی بهش خیره شدم که گفت-به خاطر گویه اون سرده و سرماش فعلا به من منتقل شده بعد چند ساعت خوب میشه

انگار حرفامو از تو چشمام میخوند

-فکر کنم دیگه نزدیک بهوش اومدنشونه ذهنشونم پاک کردم باید بریم چشماتو ببند

romangram.com | @romangram_com