#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_123


-بالاخره ی نشونه ای هست دیگه

دور و برمو نگاه کردم و با دقت هر ظرفیو از نظر گذروندم…روی هیچ کدوم چیزی نبود که جلب توجه کنه…

-اکه هی سر کار گذاشتنمون اینجا هیچی نیست

-شاید رمزیه

-یعنی چی رمزیه؟

-بعضی چیزا توسط جادوی رمز غیب میشن شاید چیتای بزرگ هم از این روش استفاده کرده

-این رمز چطوریه؟یعنی ما الان باید چیکار کنیم؟

-باید جادوی رمزو بشکنیم

-چطوری؟

-اول باید بفهمیم رمز چیه؟

-اگه بخوایم اینقدر طولش بدیم نگهبانا هشیار میشن

-برای اولین بار دلم میخواست ماهان اینجا بود

-به ماهان چه ربطی داره؟

-کلید دوم شبه و ماهان هم شاهزاده شب پس باید از اسرار و رمز ها هم خبر داشته باشه اون به سوگلی چیتای بزرگ هم معروفه پس قطعا رمزو میدونه

به فکر رفتم کاشکی الان ماهان اینجا بود…حس کردم جیب مانتوم اون قسمت داغه…دستمو داخل جیبم بردم و جسمی که داخلش بودو در آوردم…نازی…ستاره ی کوچولوی من…از توی کیف درش آورده بودم و یادم رفته بودش

آرسان-تو این اوضاع نگاه کردن به اون ستاره چه دردی دوا میکنه؟

بدون توجه به آرسان باز به ستاره زل زدم و حس میکردم ستاره هر بار داغ تر میشه حدود چند دقیقه ای داغ شدن ادامه داشت ولی یهم تغییر دما داد و کامل سرد شد طوری که انگار ی تیکه یخ دستمه…باز به ستاره نگاه کردم که بعد چند دقیقه دماش معموای شد و به حالت عادیش برگشت

نگاهمو از روی ستاره برداشتم و به آرسان نگاه کردم…متعجب به ظرفی نگاه میکرد…

-هو یارو…خودت به من میگی خیره شدن به اون ستاره چه دردی دوا میکنه اونوقت خودت به ظرف خیره میشی؟

-فکر کنم پیدا شد…

romangram.com | @romangram_com