#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_122


-وای نه اون همه راهو باید بریم؟

-با جادو میریم

-ایول دمت گرم

-دستاتو بده من

به دستای دراز شدش نگاه کردم و عین خنگا گفتم-چی؟

-تو که خودت نمیتونی و بلد نیستی با جادو جا به جا بشی پس من باید ببرمت و این کار نیاز به ارتباط مستقیم داره…دستاتو بده و چشماتو ببند

با تردید دستامو توی دستای گرمش گذاشتم و چشمامو بستم…حس خنکی کردم و احساس کردم تز زمین کنده شدم و بعد چند ثانیه دوباره به زمین برگشتم

یکی از چشمامو باز کردم پشت درختی نزدیک خرابه بودیم…توی شب ترس تر بود…بدون سر و صدا به طرف درش رفتیم که متوجه ی نگهبان شدیم…

دیدین همیشه تو فیلما نگهبانه خواب هفت پادشاه رو میبینه؟حالا شانس ما دو تا نگهبان سر پا و هشیار و قبراق داشتن تو محوطه مخروبه قدم میزدن و حرف میزدن…

آروم و پچ پچ کنان به آرسان گفتم-بیهوششون کن

با اینکه دلم نمیخواست اما مجبور بودم به خاطر نجات زمین این کارو بکنم

آرسان وردی خوند و دستاشو به سمت نگهبانا نشونه گرفت و بعد چند ثانیه نگهبانا تلپی افتادن روی زمین

داخل مخروبه شدیم…ترس برم داشت منو چه به دزدی اونم تو شب توی مخروبه قدیمی؟

آرسان-فکر نکنم نگهبان دیگه ای باشه

-یکم روشن کن اینجارو چشمام کور شد از تاریکی

نفهمیدم چی گفت و چیکار کرد که کف دستش آتشی ایجاد شد…چه جالب

اطراف روشن تر شد و بعضی چیزا معلوم بود

-حالا از کجا پیداش کنیم؟

-باید دنبال نشونه بگردیم

-چه نشونه ای؟

romangram.com | @romangram_com