#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_121


-خب حله میتونیم ذهنشونم پاک کنیم تا حرفی نزنن

یکم فکر کرد-این یکی عاقلانه تره ولی ما که جای مشخص کلیدو نمیدونیم و جادوی بیهوشی بیشتر از یک ساعت عمل نمیکنه و استفاده دوباره از اون باعث مرگ یا اختلالات در بدن میشه…

-تو به ایناش کاری نداشته باش بالاخره پیداش میکنیم دیگه…

-آخه چیتای بزرگ که نمیاد کلیدو دم دست بزاره

-ولی میاد براش ی نشونه بزاره که

-آره این درسته براش نشونه گذاشته ولی چه نشونه ای؟

-چه گیری ای تو؟میریم پیدا میکنیم دیگه

-بزار نصف شب شه بعد میریم الان ممکنه هنوز رفت و آمد باشه

-باشه…ساعت دو و سه نصف شب خوبه!خب من میخوابم بیدارم کن

-باشه

سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم اما خوابم نمیبرد و همش تو فکر نشونه ی احتمالی بودم که یعنی چیه!چند دقیقه گذشت که گرما و دستیو روی گونه ام حس کردم و بعد صدای زمزمه مانند آرسان اومد-معادله حل شد وانی…بالاخره فهمیدمت…چرا اینقدر دیر برگشتی؟ولی مهم اینه که برگشتی…خوشحالم…

جااان؟منظورش چیه؟برگشتم؟از کجا برگشتم؟الان من بیدار شم خیلی ضایع اس بزار بعدا ازش میپرسم

فکرام قاطی شد و بعد کلی فکر کردن درباره ی چیزای مختلف بالاخره خوابم برد

**********************

-وانی…وانیا…ساعت دو و نیمه باید بریم وانی…

-هووم؟

-پاشو تنبل خانم

بزور چشمامو باز کردم،کمرم خشک شده بود.موقعیتمو درک نکردم اما بعد چند ثانیه همه چیز یادم اومد…با هول به ساعت ماشین نگاه کردم دو و نیم بود و هوا تاریک فقط نور ماه بود که یکم محیطو روشن تر کرده بود…

-الان باید بریم؟

-میخوای بزار فردا میریم…حالت خوبه؟وقت نداریم پیاده شو

romangram.com | @romangram_com