#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_118
آرسان-نظرت چیه؟
-من بدبختم
-چرا؟
-شنیدی که میخوان جمع کنن و تحویل موزه بدن
-آره اما دو روز دیگه
-گوش که نیست،راداره!
-بده شنیدم؟ نقشه ات چیه؟
-هیچی…آخه جا قحط بوده؟اومده صاف گذاشته تو آثار باستانی اونم تو ایران خب میزاشت تو سرزمین خودش…چه وعضیه ما داریم؟…تو کوچیکیام وسایل از دیگران کش میرفتم ولی حالا باید از آثار ملی دزدی کنم…هی خدا اینم شانسه مائه دیگه
-اینا اسرار بزرگان اون زمان بوده که ما ازش بیخبریم…ما دزدی نمیکنیم ما داریم به نجات سیاره زمین و سرزمین های خودمون کمک میکنیم و چیزی رو به سرزمین برمیگردونیم که متعلق به اونه پس دزدی نیست تازه ی کار خیرم محسوب میشه
-چراغ قوه داری؟
-همون وسیله ای که نور داره؟
-آره همون
-نه…ولی اگه روشنایی بخوای دارم
-یعنی چی؟
-آتیش منبع گرما و نوره…فکر کنم تو مدرسه خونده باشی
-مگه تو آتیشم درست میکنی؟
-نه پس الکی شاهزاده سرزمین سیترائَم
-تو چرا به مامانت میگی سیترا؟
متوجه سرخ شدن صورتش و مشت شدن دستاش شدم
-به تو ربطی نداره
romangram.com | @romangram_com