#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_117


-وا میگم ببرم جای کلید

-اگه ی نگاه به جلوت بندازی میفهمی ماشین از این کوچه رد نمیشه باید پیاده بریم

نگاهی به کوچه جلوم انداختم راست میگفت بیچاره منم چه توقعاتی دارما!





-پام درد گرفت نمیخوایم برسیم؟

-تنبلی دیگه.نزدیکیم

-این نزدیک یعنی چقدر؟

-حدود نیم ساعت پیاده روی

-چی؟ نیم ساعت از نظر تو نزدیکه؟

-غر نزن چیزی نیست که

با غر غر دنبالش راه افتادم حدود سه ربعه داریم راه میریم معلوم نیست روستائه یا شهر.بعد این ماموریت فکر کنم دیگه پا برام نمیمونه

-اوناهاش اونجاس

به جایی که اشاره میکرد نگاه کردم ی مخروبه کاه گلی بود و چند تا گلدون بلند

از دور فقط همینا دیده میشد نزدیک تر که شدیم متوجه ظرفای گلی بزرگ و کوچیک و بلند و کوتاه متفاوت شدم

چند تا مرد و زن هم دور و بر ظرفا بودن و حرف میزدن

به حرفاشون گوش کردم یکی از مردا داشت میگفت-باید سریع تر ظرف ها جمع آوری و به موزه تحویل داده بشه…خطرناکه بیشتر از این اینجا بمونن…جست و جو کی تموم میشه؟

یکی از زنا چیزی گفت که نفهمیدم

ای بخشکه شانس دقیقا همین الان که ما با آثار ملی کار داریم باید به فکر جمع آوری باشن

بدون جلب توجه از اونجا دور شدیم

romangram.com | @romangram_com