#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_119
قدم هاشو تند تر کرد و از من فاصله گرفت، وا مگه چی گفتم؟ بیخیال این کلا خود درگیری داره!
-فهمیدم…
خودمو با دو به آرسان رسوندم
-فهمیدم…باید از راهنما کمک بگیریم اما من نمیدونم چطور باهاش ارتباط برقرار کنم
-راهنما؟چی میگی؟ بیا بریم تو ماشین
همون راه طولانیو برگشتیم و داخل ماشین نشستیم
-خب قبلا چطور باهاش حرف میزدی؟
-نمیدونم…در واقع هر وقت کمک میخواستم خوابم میبرد و باهاش ملاقات میکردم البته من فقط صداشو میشنوم و تصویری ازش ندیدم…اون خودش همیشه پیداش میشد و من کاری نمیکردم
-پس چرا تا الان خبری نشده؟
-نمیدونم
{سوم شخص }
-چرا آخه؟بزار حداقل راهنمایی خیلی خیلی کوچیکی بهشون بکنم
-نه من صلاحشونو میخوام و اونا باید روی پای خودشون بایستن وگرنه همیشه محتاج یک نفرن و. این اصلا خوب نیست…
-اما اونا هنوز سن کمی دارن و خیلی چیزا رو نمیدونن فقط ی راهنمایی کوچیک
-نه…من از تو بیشتر به فکرشونم
-اما…
-اونا خیلی باهوشن و راحت میتونن کلیدو پیدا کنن و نیازی به راهنمایی نیست…
-ولی خواهر…
-اعصابمو خورد کردی همین که گفتم نه اجازه راهنمایی نداری اونا خودشون باید راهو پیدا کنن…من فقط گفتم مواقع و مواردی که خیلی ضروریه باید کمکشون کنی نه دم به دقیقه…حالا هم بشین و حرف نزن من به اونا ایمان کامل دارم ما بیشتر مواقع باید سکوت کنیم و نظاره گر باشیم این ماموریت دست اوناس پس حق دخالت زیاد نداریم
-چشم…هر چی تو بگی…
romangram.com | @romangram_com