#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_114


-میگم آرسان یعنی ماهان موفق شده؟

-آره

-از کجا مطمئنی؟

-چون اگه خبری شده بود مارو در جریان میزاشتن و منم با ماهان صحبت کردم گفت چند روز دیگه که اوضاع آروم شد برمیگرده

-اگه دوباره بخواد اتفاقی بیفته؟

به پهلوش چرخید تا منو ببینه-نترس اتفاقی نمیفته…اگر هم بخواد بیفته تو خبر دار میشی

-امیدورام

-شب بخیر

-شب بخیر

چشمامو بستم و آروم ترین خواب رو تجربه کردم…

******************

با صدایی که احتمالا از توی کوچه میومد بیدار شدم و به کنارم نگاه کردم…آرسان خیلی مظلوم در همون حالتی که دیشب بود خوابیده بود تا حالا خوابیدنشو ندیده بودم…ساعت روی دیوارو دیدم نزدیک نه صبح بود

-آرسان…آرسان پاشو

نه تکونی خورد نه حرفی زد تکون آرومیش دادم که دستم کمی سوخت

-چرا اینقدر داغی؟

همونطور که چشماش بسته بود گفت-تو شهر شما آتش سرده؟





-چرا این داغی فقط روی من اثر داره؟

-چون تو ضد منی نترس به مرور زمان و کامل شدن قدرتات درست میشه

romangram.com | @romangram_com