#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_113
لبخند مهربونی زد و گفت-ماشین درست شد بریم؟
آروم در گوشش گفتم-چقدر پول داری؟
-هر چقدر که بخوای
-حدود دو سه میلیون بعدا برات میگم
با لبخند نگام کرد و از جلوی پام بلند شد،تازه متوجه ناز آفرین و مش باقر شدم که با لبخند مارو مگاه میکردن…
آرسان-ما دیگه رفع زحمت کنیم.خیلی ممنون بابت ماشین و جا دادن به ما چقدر میشه؟
مش باقر-این حرفا چیه پسر؟ماشین که من کاری نکردم و مهمان هم برای ما برکته و منم اجازه نمیدم شما از این در برین بیرون…شبه و جاده خطرناک بهتره امشب استراحت کنین و فردا راه بیفتین
-نه ممنون ما دیگه…
ناز آفرین-ناراحت میشم اگه نمونین الان هم کلم پلو مخصوص شیرازو درست کردم میارم براتون و شبم اینجا میخوابید
رفت توی آشپزخونه و من و آرسان هم تسلیم شدیم که اینجا بمونیم…رفتم توی آشپزخونه
-ناز آفرین جون کمک نمیخوای؟
-نه عزیزم چه کمکی؟یک لقمه برنجه خودم میارم
بالاخره با اصرار های من سفره رو خودم انداختم و کنار آرسان نشستم علی هم بدو بدو اومد و کنار من نشست
غذا عالی بود با اینکه از کلم خوشم نمیومد ولی این غذا واقعا عالی بود
ناز آفرین نزاشت سفره رو جمع کنم و خودش جمع کرد و بعد خوردن چایی و البته سوتی آرسان مش باقر ما رو برد سمت همون اتاق و تشک و بالشت و پتو بهمون داد و خودش رفت
وقتی از رفتنش مطمئن شدم رو به آرسان شروع کردم-بی عقل آخه چایی به اون داغیو میخورن؟
-پس نگاش میکنن؟
-آخه اگه ی آدم معمولی اونو اونطور که خوردی بخوره قطعا راهی بیمارستان و بعد دربست تیمارستان میشه
-حالا که بخیر گذشت
این حرفو زد و روی تشک پهن شده دراز کشید…خستگی از سر و روش میبارید منم خسته بودم با فاصله از آرسان دراز کشیدم و یادم به ماهان رفت
romangram.com | @romangram_com