#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_111


همون پسره گفت-تو هم دروازه بان ما

آرسان رفت طرف اونا و منم اینطرف…دروازه هاشون با دو تا سنگ مشخص شده بود…

-آرسان کلک نداریم…

اولین بار بود اسمشو میگفتم…اول کمی متعجب نگام کرد ولی بعد حالت عادی گرفت و گفت-باشه نداریم

مطمئنا خیلی خوب منظورمو فهمید آخه اون راحت میتونه با جادو توپو نگه داره و حق من ضایع میشه

بازی شروع شد و توپ با سرعت به سمت من میومد که سریع گرفتمش که علی و تیمش هورایی گفتن…

ایندفعه به دروازه تیم مقابل حمله شد و آرسان خیلی راحت توپو محار کرد و ایندفعه اونا هورا کشیدن…واقعا شده بودیم عین بچه ها…حواسم پرت بود که توپی با سرعت به سمت صورتم اومد از این اتفاق ناگهانی شکه شدم و نمیدونستم چیکار کنم که توپ یک سانتی صورتم ایستاد و روی زمین پرت شد و بازی بدون کل تموم شد و بچه ها همه هورا کشیدن

آرسان سریع دوید سمتم-وانی خوبی؟بهت که نخورد؟

پس آرسان توپو نگه داشته بود

-نه به موقع نگهش داشتی

نفس عمیقی کشید…

آفتاب داشت غروب میکرد…بعد بازی به داخل خونه اومدیم و علی رفت خوابید و من و آرسان هم به اصرار ناز آفرین توی اتاقی کوچیک نشسته بودیم…من جلوی پنجره و به غروب آفتاب نگاه میکردم…آرسان هم در حال گفتن کلماتی زیر لب بود که نمیفهمیدم…

-آرسان…

بالاخره از گفتن اون کلمات درهم دست برداشت و رو به من گفت-بله؟

بیا احساس نداره که به جای جانم میگه بله.

-کلید توی ظرفاس؟

-به احتمال قوی

-چطوری ورش داریم؟ورداشتن آثار باستانی غیر ممکنه

-غیر ممکن وجود نداره

-شاید…

romangram.com | @romangram_com