#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_110


ناز آفرین-بفرما گلم…

هندونه رو ازش گرفتم-ممنون…ببخشید مزاحم شدیم!

-مزاحم چیه؟مهمان حبیب خداست گلم…

نگو گلم…اگه آشنا بود میزدم تو دهنش تا دیگه نگه ولی این نهایت بی احترامیه…من از کلمه گلم خوشم نمیاد اینم هی میگه…

آرسان-شوهرتون کی تشریف میارن؟

ناز آفرین -چهار پنج ساعت دیگه پیداش میشه

دیگه حرفی نزدیم و در سکوت هندونه خوردیم اما انگار به مزاج آرسان خوش نیومد چون قیافش جمع شده بود…

علی هم رفته بود بیرون…حوصلم سر رفته بود که احساس کردم چیزی خورد تو سرم…برگشتم و پایینو نگاه کردم ی توپ فوتبال سفید بود که بعضی جاهاش پاره و گلی بود…

ناز آفرین-وای ببخشید وانیا جان این بچه ها تو کوچه بازی میکنن توپشون هر از گاهی میوفته تو خونه…

-نه مشکلی نیست…

بلند شدم و توپو برداشتم…به سمت در خونه رفتم که آرسان دستمو چسبید-کجا؟

-خونه پدر پسر شجاع…میخوام برم با بچه ها بازی کنم.

-میگم بچه ای میگی نه مواظب باش

بیخیال رفتم توی کوچه علی و چند تا بچه همسن خودش منتظر توپشون بودن کودک درونم فعال شد و با صدای شادی گفتم-به به بازی منم راه میدین؟

علی اومد جلوم و دست به کمر ایستاد -مگه دخترا هم فوتبال بلدن؟

-نه پس فقط پسرا بلدن

علی-باشه ی دور بازی میکنیم تو بشو دروازه بان آخه دروازه بان ما مصدومه

پسر بچه دیگه ای گفت-اما این قدش بلند تر از فرشیده

علی-خب دروازه رو بزرگتر میکنیم

صدای آرسان از پشت سرم اومد-فوتبال منم خوبه ها

romangram.com | @romangram_com