#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_109
-ماشالا خیلی بهم میاین…علی جان برو بشقاب و چاقو ها رو بیار…
-نه چیزی لازم نیست…
-چیزی نیست که عزیزم یدونه هندونه اس…
آرسان با کیف اومد و کنارم نشست…
ناز آفرین-خیلی خوش اومدین…
آرسان-ممنون
-گفتین از کجا اومدین؟
آرسان-از سرزَ…
سقلمه ای بهش زدم و با خنده ای مصنوعی گفتم|-از سرین اومدیم…
کارم احمقانه بود ولی خب کاچی بهتر از هیچی…
-از اینجا تا اون روستا چقدر راهه؟
-زیاد راه نیست حدود یک ساعت و نیمی راهه اتفاقا یکی از فامیلای ماهم اونجا زندگی میکنه.کار خاصی اونجا دارین؟
اکه هی بدبختی تا چه حد؟
دوباره یکی از همون لبخندا زدم و گفتم-نه کار خاصی نداریم فقط دوست داشتیم اونجارو ببینیم
-آره عزیزم جای قشنگ و خوبیه آثار باستانی هم داره
آی زدی تو هدف…آثار باستانی …
-چه آثاری؟
-چند تا ظرف و ی مخروبه که پر از ظروف و گلدان های قدیمیه،بیشتر ظرفه…
-اوهوم…
یعنی توی ظرفاس؟آخه گوی تو ظرف چیکار داره؟آخه چیتای بزرگ قربونت برم جا کم آوردی؟اصلا تو زمین چیکار میکردی؟میزاشتی تو همون سرزمین خودت دیگه…بیا حرص اونارم من باید بخورم…
romangram.com | @romangram_com