#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_108


-آقا پسر مادرت هست؟

-شما هم از اون طلبکارایین؟اگه پول میخواین باید بگم ما هیچی نداریم.در ضمن اگه باز بخواین به مادرم یا پدرم آسیب برسونین خودم حالتونو جا میارم

-نه عزیزم ما نه طلبکاریم نه اومدیم به مادرت یا پدرت آسیب برسونیم ما…

صدای زنی اومد-هوی خانم با بچه چیکار داری؟

بلند شدم و برگشتم سمت خانم چادری که زنبیلی پر از سبزی دستش بود…

-سلام خانم شما برای این خونه این؟

چادرشو محکم تر کرد و گفت -بله امرتون؟

-راستش من و…(مونه بودم چی بگم و ناخودآگاه گفتم)منو شوهرم از سرین اومدیم و میخواستیم به روستای……بریم اما متاسفانه ماشینمون اینجا خراب شد…میخواستیم اگه بشه از شما کمک بخوایم،ما هیچ قصدی نداشتیم

زن لبخند مهربونی زد و گفت-خیلی ببخشید که رفتارم بد بود آخه فکر کردم…بیخیال بفرمایید داخل شب شوهرم میاد،تعمیر کاره شاید بتونه کمکتون کنه.بفرمایید.علی جان بزار بیان داخل

پسر بچه که فکر کنم اسمش علی بود کنار رفت و زن مارو به داخل راهنمایی کرد

خونه جمع و جور و کوچکی بود.حوض آبی رنگ وسط حیاط خیلی قشنگ بود توشم دوتا هندونه بود

آرسان در گوشم گفت-من میرم کیف کلیدو بیارم خطرناکه اونجا باشه

سری تکون دادم و اونم رفت تا بیاره…

خانمه-من ناز آفرین هستم…

با گفتن کلمه ناز یاد ستاره ام نازی افتادم وای نکنه تو کیف خفه شده باشه؟عقل کل مگه ستاره خفه میشه؟نمیدونم والا

-خوشبختم منم وانیا هستم…

-چه اسم قشنگی…بیا بشین…چند وقته ازدواج کردی گلم؟

روی تخت داخل حیاط نشستیم

-حدود دو سه ماهی میشه

آره واقعا اصلا من یکی دو هفته بزوره آرسانو میشناسم…

romangram.com | @romangram_com