#وانیا_ملکه_خواب_ها_(جلد_اول)_پارت_107
آرسان پیاده شد تا نگاهی به ماشین بندازه…منم پیاده شدم و یکم اطرافو دید زدم…چیز خاصی نبود اونطرف تر چند تا خونه بود ولی اینطرف فقط خاک و بوته خار بود…رفتم کنار آرسان
-چیزیم میفهمی؟
-نه…
-پس دقیقا چیکار میکنی؟
-نگاه میکنم…
-که چی بشه؟
-میخواستم با جادو درستش کنم اما مثل اینکه نمیشه
-خسته نباشی…میگم جلوتر چند تا خونه هس میخوای بریم ازشون بپرسیم کجاییم و چقدر فاصله داریم؟ شاید دلشون به حالمون سوخت و ماشینو درست کردن بالاخره روستایی ها بیشتر از شهریا حالیشونه
-باشه حرفی نیست بریم…
-فقط من هر چی گفتم صدات در نیاد…
-باشه…
رفتیم سمت خونه ها…
تق تق…با دستم به در ضربه میزدم…
پسر بچه نازی درو باز کرد و دست به کمر شد
پسر بچه-بله؟
نشستم تا هم قد بچه بشم-سلام آقا کوچولو…خوبی؟بزرگترت هست؟
پسر بچه -اولا من کوچولو نیستم.دوما به تو ربطی نداره خوبم یا نه.سوما کاری داری به من بگو بزرگتر این خونه منم.
ی فسقله بچه چه زبونی داره.
romangram.com | @romangram_com