#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_329

-اینقدر کل کل نکن دخترجون...فقط یکم آرایشتو کمرنگ کن.
به آرایش ملیح صورتم نگاه کردم. صدقه سری مائده در این چند ماه خوب یادگرفته بودم آرایش کنم. آرایشم سبک بود و از شیطنت چشمهایش می فهمیدم که قصد دارد سر به سرم بگذارد:
-نچ خیلیم خوبه...می خوای بگن تو ازم سری؟
مرا به خود نزدیک کرد و در چشمهایم خیره شد:
-کم نمیاری نه؟
-نچ!!
سرش را نزدیک کرد و آرایشم را بر هم ریخت. به زور کنارش زدم. بلند بلند میخندید:
-دههه..آرایشمو خراب کردی..یگو دلم کارای خاک برسری میخواد چرا اذیتم میکنی.
کمرم را گرفت و چرخاندم:
-میخوای کارای خاک برسری رو نشونت بدم.
خندیدم و بر بازویش زدم.
-جراتشو نداری! مامان فاطمه کله ات رو میکنه!
نفس کلافه ای کشیدو روی زمینم گذاشت
-همه به خانواده زنشون حساب پس میدن من به مادر خودم. کی اجازه میدن بریم سر زندگیمون خدا میدونه!
بارها کلافه گیش را درک کرده بودم...شاید اگر در خانه شان نبودم..شاید اگر هنوز پدر و مادری داشتم که حمایتم کنند، اینقدر به او سخت نمیگرفتم. ولی وقتی هیچ کسی نباشد و تو تنها باشی، مجبور میشوی به میل دیگران رفتار کنی...فکر اینکه فاطمه خانم همان ماه اول، اتاق مرا از اتاق دخترها ، به اتاق کناری خودشان تغییر داد تا مراقبمان باشد، هنوز مو بر تنم راست میکند.
-بریم آقا؟ دیرمون میشه ها!!
اخمهایش در هم بود.

romangram.com | @romangram_com