#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_330
-خونه داره کامل میشه. به محظ کامل شدنش یک روزم صبر نمیکنم.
کنارش ایستادم و سر بر شانه اش گذاشتم.
-منم دوست دارم زودتر بریم. منم خسته شدم.
موهایم را بوسید.
-میدونم عزیزم. یکم دیگه صبر کن. کاش به حرف داداشت گوش داده بودم و خونه خریده بودم. ساخت خونه دیوونگی بود.
-عوضش الان خونه مون همون شکلیه که خودمون دوست داریم.
لبخند رضایت بر لبهایش نشست.
-آره راست میگی.
-بریم؟ دیر شدا؟
-بریم خانم خاما..این عروسی دیدن داره.
واقعا هم این عروسی دیدن داشت. رضایت الهام بعد از ماهها به کام علی یقینا شیرین بود. به شیرینی ، شیرینی های خشکی که الهام می پخت.
پایان
romangram.com | @romangram_com