#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_328

-شما بدون خوشگل کردنم خوشگلی خانم!
برق چشمهایش را دوست داشتم. دوست داشتنهای خودخواهانه اش را هم. چقدر طول کشیده بود تا او را ببخشم؟ شاید چند ماه، ولی کم کم یاد گرفتم گاهی باید بخشید و گاهی باید نگذشت و این بار باید می بخشیدم.
-به چی فکر میکنی خوشگل خانم؟
-به اینکه من توی این عروسی باید برات به پا بذارم!
سرش را بلند کرد و مرا به سمت خودش چرخاند:
-اون وقت چرا؟
-آقا خوشتیپ میکنه...بعد از دسترس من دور میشه...خب به پا میخوای دیگه.
خندید :
-دست پیش میگیری عقب نیوفتی دیگه؟1
خندیدم.
-مگه نگفتی مهمونی ساده است و زن و مردم با همند؟ پس اونیکه باید نگران باشه منم!
- هم الهام و هم علی شوهرش، هر دو مذهبیند...پس نگران نباش جناب!
-من نگران دل خودمم که هرکی نگاهت کنه غالب تهی میکنه. مردم که چشماشون رو نمی بندند.
عقبش زدم و از وری صندلی برخواستم:
-همچین میگه انگار من دختر شاه پریونم و همه وایسادن منو ببینند.
-برای من هستی.
-برای تو هستم..برای بقیه که نیستم.

romangram.com | @romangram_com