#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_327
هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. از آغوشش به آرامی بیرون آمدم و سنگ سرد را بوسیدم. هوا بوی عید داشت و دل من عزاخانه بود.
-بابا علی...اگه...مادرم نبود..هیچ وقت دختری...مثل منو...به عنوان عروس قبول میکردید؟
سکوت کرد. نگاهش کردم.
-نمیدونم بابا جان..اگه به خوبی و پاکی تو بود چرا نه؟! درسته من خودمو تو سرنوشت و حتی بیماریت مقصر میدونم...ولی به اینم ایمان دارم که میتونی پسرم رو خوبخت کنی...پس انتخاب دو سر سود کردم.
احساس عجیبی داشتم. حس میکردم در هوا معلقم. عجب روز عجیبی بود امروز...نمی دانم اگر قرصهای ساعت قبل نبود باز هم دوام می آوردم که آرام حرفهای علی آقا را گوش کنم یا نه؟ تنها چیزی که خوب می دانستم این بود که در دلم جایی باز شده بود ...جایی برای مادرم...از روی همین سنگ سرد هم آغوش گرمش را احساس میکردم. ...و البته می دانستم که تا آخر عمر مدیون و منت دار زنی هستم که عمری مرا بزرگ کرده و شیر داده بود. مامان ملیحه ای که قلبی به وسعت آسمانها داشت. مادری که از تنها سرمایه اش، برای سلامتی من گذشت...هرچند در برابر تمام مهربانی ها و الطافش، این کمترین کارش به شمار می آمد.
ده ماه گذشته بود، ده ماه پر از روزهای سخت و نفس گیر. روزهای غریبی که زندگی مرا به کل دگرگون کرد . طول کشید تا رابطه ها بهبود یابد. طول کشید تا بتوانم دوباره خواهرانه ، فرنگ را در آغوش بکشم و سر بر شانه برادرم بگذارم. میگویند دل اگر شکست، ترمیم شدنی نیست و دل من از رفتار آنها شکسته بود. شاید اگر غمی دوباره مهمان دلهایمان نمیشد، هرگز این پیوند، دوباره جوش نمیخورد. درست یک هفته بعد از مراسم هفته مامان ملیحه ، پدرم نیز به دیار باقی شتافت.
طبق آنچه دوربین بیمارستان ثبت کرده بود، سایه به دیدارش رفته و بعد از خروج او از اتاق ، حال بابا بد شده و همان شب تمام کرده بود. دست ما از همه چیز کوتاه بود. حال بابا، آنقدر بد بود که نتوان مرگش را به حرفهای سایه نسبت داد ، ولی همه ما به خوبی می دانستیم که این زن، زهر خودش را ریخته بود و در آخر مرگ بابا را سبب شده بود . بعد هم با تمام سرمایه پدریمان، از ایران خارج شده بود . تمام اسناد انتقال دارایی ها، قانونی بود و عملا از پدرم هیچ ارثی به فرزندانش نرسید و تمام سرمایه ی باقی مانده، همان دو دنگ خانه قدیمیان بود که آن هم مهریه مامان ملیحه بود. تنها چیزی که بود ، پدرم برای اولین بار به فرزاندانش خیر رسانده بود و آن هم جمع کردن دوباره شان کنار هم بود. با مرگ بابا، انگار کدورتها هم دود شد و به هوا رفت. بابا را کنار قبر مادرش به خاک سپردند. قبری که سالها قبل خریداری کرده بود. بسیار دورتر از هر دو همسرش.
در بحبوحه مشکلاتمان و مرگ بابا ، دادگاه طلاق فرنگ هم باعث شد مشکلی دیگر بر مشکلاتمان اضافه شود . ناصر در دادگاه اعلام کرد که زنش را طلاق نمی دهد. جلوی قاضی گریسته و گفته بود عاشق همسرش است و از او انتظار دارد همانطور که خودش قتل فرزندش را نادیده می گیرد، فرنگ هم او را ببخشد و به زندگی اش باز گردد!! زیبا می گفت حتی قول داده بود به هر کلاس و مشاوری که دادگاه اعلام میکند ، نیز مراجعه کند تا زندگی اش از هم نپاشد. دادگاه هم از آنجا که حق طلاق با مرد است و او ابراز پشیمانی کرده بود، به او مهلت شش ماهه داده و از فرنگ خواسته بود که او را ببخشد! انگار نه انگار که فرنگ، پرونده پزشکی قانونی داشت. حتی مسئله کتک زدن نوزاد چند ماهه هم باعث نشده بود که حق طلاق را به فرنگ بدهند. چرا که ولی دم کودک، پدر اوست!! تنها در صورتی که جدا میشدند ، فرنگ میتوانست از آن موضوع برای گرفتن حضانت فرزندش استفاده کند که آن هم به خودی خود منتفی شده بود.
تنها موردی که دادگاه به ظاهر در آن هوای فرنگ را داشت این بود که وکیلش اعلام کرده بود ، که او در خانه شوهرش ، امنیت جانی ندارد، برای همین ناصر به دادگاه تعهد داده بود و قرار بود هر روز آ رش سلامتی فرنگ را تایید کند. حالا چه کسی میخواست سلامت روان او را تایید کند ، خدا می دانست. در قانون مرد سالار ما ، فرنگ نتوانسته بود حقش را بگیرد . بعد از مرگ بابا، آرش با ماهها دوندگی و بالا و پایین کردن پله های دادگاه توانست به وعده اش وفا کند و ثابت کند که مشکل روحی فرنگ ، ریشه در زندگی او دارد. که خشونت کلامی ناصر تیشه به ریشه زندگیش میگذارد. بالاخره با تحت فشار قراردادن ناصر، ناصر تعهدش به دادگاه را شکست و فرنگ باز هم قربانی خشونت شد. با این تفاوت که این بار این خشونت که به قیمت از دست رفتن شنوایی یکی از گوشهایش تمام شد، باعث رهایی او و فرزند بیمارش از زیر دست ناصر شد. ناصری که ملاقاتهایش با روانشناس ، ثابت کرد تعادل روانی ندارد و همه اینها خود ریشه در کودکی او و خشونتهایی که مادرش علیه او اعمال کرده است، دارد . هرچه بود پرونده زندگی جهنمی فرنگ با ناصر، برای همیشه بسته شد و او با روحیه ای خراب مهمان خانه ی آرش شد. روحیه ای که مسلما مدتها زمان نیاز داشت تا بهبود یابد.
آرش هم بعد از آن دیگر طاقت نیاورد و با قبول درخواست شرکت ایران خودرو، جهت آموزش کادر فنی مجرب، به همراه فرنگ و خانواده اش به تهران کوچ کرد و من بیش از گذشته تنها شدم. در تمام ماههایی که گذشت و درست بعد از آمدن سایه و برهم خوردن رابطه ی من و خواهر و برادرم، ماندگار خانه پدری هادی شدم. و با رفتن آرش از شهرمان ، امیدم برای داشتن یک زندگی متعادل ، برای همیشه از دست رفت. چراکه هادی اجازه همراهی با برادرم را به من نداد و من ناگزیر به اطاعت از او بودم! و من برای دومین بار ، از هادی ناامید شدم. حتی اگر تمام دنیا حق را به او می دادند ، قلب من زخم برداشته بود و به قول خانم سمیعی طول میکشید تا با محبتهای پیدا و پنهان هادی ترمیم شود.
ماندگاریم در خانه پدری هادی، درست همان چیزی که از آن می ترسیدم. همیشه میگویند دوری و دوستی و من می دانستم این نزدکی تنشها به دنبال دارد. هرطور بود ، هادی را راضی کردم تا باز به آموزشگاه بروم و زمان داخل خانه بودنم را کم کنم ، از طرف دیگر سعی میکردم کمتر جلوی چشمهای فاطمه خانم باشم. سعی میکردم باری روی شانه هایش نباشم و حتی وظیفه پخت شام را نیز بر عهده گرفتم. به سختی و با مشاوره سدا و خانم سمیعی، توانستم کم کم جای خودم را در این خانواده بازکنم. اینکه حرفهای نیشدارشان چه بر سرم می آورد و یا گوشه کنایه فامیلشان چقدر دل میسوازند ، خود حکایت هفتاد من کاغذ است. هرچه بود روزهای سخت گذشته بود و زندگیمان رو به آرامش می رفت.
در اتاق آرام باز شد. تنها کسی که در نزده پا به خلوت اتاقم میگذاشت هادی بود. موهایم را روی سرم جمع کردم و با گیره محکمشان کردم. پشت سرم ایستاد و موهایم را بو کشید:
-خوشگل میکنی فکر دل من هستی؟
-هووم هستم.
-ااا...حتمی؟
-آره دیگه...میخوام دلت غصه نخوره که زنت زشته!
آرام چانه اش را روی سرم گذاشت و دستهایش را در جلوی بدنم قلاب کرد:
romangram.com | @romangram_com