#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_326

-بعد از مرگش بابات دنبال اموالش بود. میگفت ارث بچه امه ولی وقتی فهمید اموال به من منتقل شده خیلی عصبانی شد. داد و فریاد کرد ولی دستش به جایی بند نبود. مجبور شد کوتاه بیاد. بعد که آروم شد، ازش خواستم تو رو با خودم ببرمت روستا. به بابات گفتم که چطوری میخواد ازت مراقبت کنه. اما اون نذاشت. به جونش بسته بودی. گفت به من ربطی نداره پدر بچه اونه. دلم راضی نبود. باور نمیکردم بچه رو بذاره تو دامن هووی مادرش و بگه بزرگش کن. وقتی فهمیدم داشتم دیوونه میشدم. خودم رو رسوندم شهر، بعد که دیدم ملیحه خانم قبول کرده تنم لرزید. گفتم نکنه بلایی سرت بیاره. نکنه اذیتت کنه و تلافی همه چیزو سر تو خالی کنه. دست زن و بچه هامو گرفتم و اومدم شهر . نزدیکتون خونه گرفتم. اما یواش یواش فهمیدم اشتباه میکردم. سردی ملیحه خانم فقط دامن خود ایرج رو گرفت و دست نوازشش رو سر تو مادرانه موند. هرچند واقعا ناراحت شدم که فهمیدم اسمش به جای اسم مادرت توی شناسنامه ات نشسته و تو رو از شناختن مادرت محروم کرده، ولی خب در برابر لطفش به تو این چیز زیادی نبود.
نفس عمیقی کشید و دستش را روی سنگ لغزاند:
-توی تمام این سالها یواش یواش خودمو به بابات نزدیک کردم. بخصوص که اموالت نزد من امانت بود و بابات خوب اینو میدونست . بابات زیادی پولکیه هما..امروز با دیدن زنش گفتم حقا که خدا سر جاش نشسته. چیزی که عوض داره گله نداره. دوستی من و بابات فقط به خاطر پول تو پایدار مونده بود. وگرنه منو چه به آدمی مثل اون . . 16 -17 ساله شدی که حرف ارثیه ات به میون اومد. اون گاوداری و سود سرشاری که داشت، کم چیزی نبود . همین حرفا باعث شد که من و خانواده ام وارد زندگیتون بشیم. میدونی که بابای خدا بیامرزت عادت نداشت غریبه تو خونه راه بده...بعد چند سال رفاقت ناگهانی یک روز دعوتمون کرد خونه اش. انگار خودشم میدونست ما غریبه نیستیم....شایدم خیال دیگه ای داشت. هرچی که بود...باعث شد من بهت نزدیکتر بشم...بیچاره ملیحه خانم که هیچ وقت نفهمید ارتباط من و پدرت از کجا آب میخوره و همیشه دلنگرون بود.
نفس عمیقی کشیدم. از فکر اینکه مبادا پدرم با برنامه آنها را راه داده باشد تنم لرزید. هق هقم آرام شده بود. علی آقا باز پدرانه نوازشم کرد:
-خدا میدونه که با قصد و نیت وارد زندگیتون نشدم هما جان. اما کم کم پسرم دلبسته ات شد. خیلی ترسیدم که پدرت بگه با قصد اومدیم جلو. جلوی پسرمو گرفتم تا بهت نزدیک نشه. خدا میدونه چقدر تو گوشش خوندم که هر بار دیدت جلوی خودش و بگیره و باهات جدی برخورد کنه . انگار اونم یکمی زیاده روی کرده بود توی این کار.
لبخندی به شوخی داخل کلام هعلی آقا زدم. پس علت همه اخم و تخمهای هادی این بود؟ برای این بود که اینقدر جدی با من برخورد میکرد؟
-خواهرت شوهر کرد و برادرتم ازدواج کرد. باز هادی بنای ناسازگاری گذاشت . ناچار شدم از بابات خواستگاریت کنم و در کمال تعجب دیدم که به جای دعوا و مشاجره ، پدرت با روی باز استقبال کرد. دیگه از خدا چیزی نمیخواستم. امانت داییم میرسید دست پسرم و خودم هواشو داشتم ولی خب دنیا بازی زیاد داره.
اهی کشیدم. دنیا چه بازی های عجیبی هم داشت. حالا میفهمیدم که علت کنار آمدن خانواده هادی با شرایط من چه بوده است. علی آقا و فاطمه خانم درگیر دین مادرم بودند. شاید حتی عذاب وجدان ازدواج نامیمون مادرم هم گریبانشان را گرفته بود. حالا میفهمم چرا هیچ اعتراضی به خواسته های هادی نبود. چرا که برخوردهای فاطمه خانم در این چند روز به خوبی نشان میداد که اگر این موضوع نبود ، هیچ وقت دوباره سراغ من نمی آمدند. صدای علی آقا مرا از افکارم بیرون کشید:
-همون روزا که حرف خواستگاریت پیش اومد ، قسمتی از سود دامداری رو دادم به بابات و با هم اون باغ رو خریدیم. قرار شد بعد از ازدواج شما ، به نامت بکنه . هدیه ازدواج مادرت میشد به تو .
پوزخندی زدم. قسمتی از سود ارثیه مادرم آن باغ بزرگ بود و پدرم حتی زحمت یک جهاز را هم نمیخواست بکشد!
-اما خب تو مخالفت کردی و همه رشته ها پنبه شد و من کاری ازم برنمیومد. یکسال بعد اونقدر درگیر کارام شدم که نفهمیدم کی دوباره زیر سر پدرت بلند شد و دوباره ازدواج کرد. وقتی به خودم اومدم که باغ تو رو به نام زنش زده بود. این موضوع و بعد از اون ماجرای کتکی که بهت زده بود، باعث شد دوباره خواستگاریت کنم. اما اول باید تکلیف پسرمو روشن میکردم. یک روز جلوی هادی نشستم و بهش گفتم هنوزم میخوادت یا نه. گفت میخوام. منم بدون حرف زدن با اون ، دوباره با بابات حرف زدم.
میدونستم رضایت داره ...ببخش دخترم ولی همون روز میدونسم مجبورت میکنه راضی بشی. اما دلم دیگه قرار نداشت. همه چیز خوب پیش رفت تا اون ماجرای پیش اومد و همه چیز قاطی شدو فهمیدیم علت کتک خوردنت چی بوده. من میدونستم دختر طوبی و ملیحه پا کج نمیذاره ولی گفتم نکنه مثل مادرت عاشق شدی . منتها بابات دایی من نبود که حمایتت کنه. فاطمه هم خب زنه...دلش چرکین شد. ترسیدم به جای خوشبخت کردنت با تعجیلم بدبختت کنم. به پسرم گفتم قید نامزدی رو بزنه . اما باز عجله کردم.
ناراحت به چشمان غمگینش نگریستم.
-رفتم در مغازه بابات. طاقتم سر اومده بود. بهش گفتم تا کی میخواد اذیتتون کنه. تا کی زنش و بچه هاشو میخواد زجر بده. بهش گفتم بذاره با هرکی دوست داری ازدواج کنی. بهش گفتم اینو به مادرت مدیونه. جوش آورد و همه چیز رو بهم زد. دیگه نمیدونستم چکار کنم. از اینطرف پسرم برات بال بال میزد. از اونطرف مادرش راضی نبود. از طرف دیگه بابات رضایت نمیداد. ترجیح دادم همه چیزو بیخیال بشم و پای پسرمو ببرم. وقتی شنیدم دوباره کتکت زده داشتم دیوونه میشدم. وقتی مریضیتو فهمیدم عذاب وجدان داشت خفه ام میکرد. جواب مادرتو نمیدونستم چی بدم.
از طرفی واقعا نمیدونستم که مردی توی زندگیت هست یا نه. حرفای هادی رو گذاشتم پای عشقش ، تصمیم گرفتم خودم باهات حرف بزنم. میدونستم هادی باهات در ارتباطه. میدونستم روش نفوذ داری و خبر نداری. وقتی تنهام گذاشت جری شدم. وقتی به مادرش گفت اگه بازم اذیتش کنیم ترکمون میکنه ، دیگه زدم به سیم آخر...بخصوص که زن بابات باغ رو فروخته بود و داشت شر به پا میکرد. منم دلمو زدم به دریا و گفتم همه چیزو به تو میگم. واقعیت زندگی مادرتو ....خدا منو ببخشه ولی میخواستم تو رو بندازم به جون پدرت....بردمت باغ برای همین ولی نتونستم...وقتی دیدم تو هم هادی رو دوست داری نتونستم بگم . وقتی فهمیدم اشتباه کردم که تعلل کردم، نتونستم بگم. میخواستم به هادی بگی رهاش میکنی و منم بهت حقیقت رو بگم . اینطوری هم پسرم دلکنده میشد ازت و هم من جور دیگه میتونستم به خواستم برسم ولی معادلاتم به هم ریخت.
سرم را بوسید چشمهایش از اشک برق میزد:
-منو ببخش دخترم. توی همه این سالها خودمو برای خاطر تو و مادرت لعنت کردم. اگه من بابات رو توی زندگیمون نیاورده بودم شاید الان مادرت زنده بود و کنار یکی دیگه خوشبخت بود. اگه بیشتر هواتو داشتم و میذاشتم پسرم بهت نزدیک بشه و دلتو به دست بیاره ، اینطوری همون بار اول جلوش جبهه نمی گرفتی و این چند سال اذیت نمیشدی. منو ببخش باباجان .منو ببخش. اینا رو دارم جلوی مادرت بهت میگم تا بفهمی علت کارهای من تو نبودی. یک گذشته تلخ بود و پدرت.

romangram.com | @romangram_com