#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_325
- پدربزرگت دو ماه بعد از ادواج مادرت فوت شد . انگار جونش گرو خوشبختی دخترش بود که با ازدواج دخترش زود ترکمون کرد. قبل از مرگش، طوبی رو سپرد دست پدرت. بعدم از من خواست مثل یک برادر هوای زندگی طوبی رو داشته باشم. به خاطر شراکت من و داییم، خواه ناخواه ارتباط من و مادرت حفظ میشد. این تنها شدن ناگهانی، باعث شد که طوبی بیشتر از قبل دلسپرده و وابسته پدرت بشه. تنها چیزی که تموم این سالها بهش دلخوشم اینه که توی دو سالی که مادر و پدرت با هم زندگی کردن، بجز ماه آخر، مادرت واقعا خوشبخت بود. بابات واقعا عاشقش بود. خیلی دوستش داشت.
آرام زمزمه کردم بیچاره مامان ملیحه.
-ملیحه خانم واقعا خیلی بزرگ بود دخترم. خیلی. خدارحمتش کنه . اون زن واقعا برای پدرت حیف بود.
-چی شد مامان فهمید؟
-مامان ملیحه ات؟
سرم را تکان دادم.
-هردوشون.
-نمی دونم ملیحه خانم چطور فهمیده. بعدها شنیدم بابات اون سالها شبهای زیادی به هوای اینکه مادرش تنهاست ، ملیحه خانمو تنها میذاشته و میرفته. حتی بعدا فهمیدم که به قهر هم خونه اش رو ترک میکرده . شاید همین باعث شده اون بنده خدا دیر بفهمه چه بلایی سرش اومده. ولی بالاخره زن بوده و فهمیده سر شوهرش جایی گرمه.
حالا دیگر اشک تمام صورتم را خیس کرده بود. بابا حتی تا همین چند سال پیش هم این عادت را داشت. گاهی ناگهانی با بهانه و بی بهانه ، قهر میکرد و خانه را رها کرده و چند شب خانه نمی آمد. این وضعیت تا زمان حیات مادربزرگم ادامه داشت . حالا میفهمیدم که نگرانی و فکرهای منفی مادرم در آن روزها از کجا آب میخورد.
-من اون سالها هنوز روستا بودم. یک روز برام خبر اوردند طوبی فورا گفته بیا شهر . چون طوبی باردار بود و ماههای آخر بارداریشو مثل مادرش به سختی میگذروند. ترس افتاد به جونم. با فاطمه راه افتادیم اومدیم شهر. حال روحی طوبی خیلی بد بود. یک چشمش اشک بود و یک چشمش خون. ملیحه خانم رفته بود در خونه اش، اونم با حال نزار. اونم مثل مادرت 9 ماهه باردار بوده. طوبی دیوونه شده بود. میگفت هیچ وقت نمیخواسته هووی یکی دیگه بشه. هیچ وقت نمیخواسته سایه اش رو زندگی یکی دیگه بیوفته. بی قراریش منم دیوونه کرد. اونقدر که اشتباه کردم. رفتم سراغ پدرت. تا خورد زدمش. بهش گفتم نامردی که زن داری و اومدی سراغ دختر دست گل مردم. فهمید ملیحه خانم همه چیز رو خراب کرده. نمیدونستم همچین جونوریه که به زن پا به ماه رحم نمیکنه. رفت خونه و چه بلایی سر زن بیچاره آورد نمیدونم فقط فهمیدم که...بچه سقط شد...
به هق هق افتادم. علی آقا روی سرم را بوسید.
-گریه نکن عزیزم . گریه نکن دخترم.
کمی گذشت تا به خودش مسلط شد:
-مامانت میخواست طلاق بگیره. باورش نمیشد پدرت همچین بلایی سرش آورده باشه. باورش نمیشد زن اولش رو اینطوری زده باشه. ایرج رو خونه راه نمیداد. ایرج به غلط کردم افتاده بود. میگفت زن اولش رو دوست نداره. میگفت طلاقش میده.
سرم را در سینه علی آقا پنهان کردم و گریستم. عین همین قول را به مامان ملیح هم داده بود. که مادر مرا طلاق دهد!
- اما طوبی حاضر نبود. حرفش عوض نمیشد. تک دختر باباش بود و لی غرور داشت. برعکس دخترای روستا که بنده شوهراشون میشن حاضر نبود یوق این خفت رو به گردن بکشه. همون روزا ازم قول گرفت که وقتی به دنیا اومدی ، مواظب تو باشم. ترسیده بود و انگار مرگو حس میکرد . اموالش رو به من منتقل کرد. از بابات دیگه می ترسید. گفت اگه زنده موندم که طلاق میگیرم و برمیگردم روستا و اموالمو بهم برمیگردونی، وگرنه پیشت امانت بمونه تا بچه ام بزرگ بشه. فشار روانی روی مادرت اونقدر زیاد شد که حالش بد شد . رسوندیمش بیمارستان ولی...به خاطر فشار خون بالاش دووم نیورد. احساسش بهش دروغ نگفته بود....موندنی نبود.
گریستنم دست خودم نبود. دیگر نمیتوانستم آرام گریه کنم. علی آقا مرتب نوازشم میکرد و من از غم به خودم میپیچیدم.
romangram.com | @romangram_com