#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_324

-بابات همون روزا هم عادت داشت گوشتش رو خودش تامین کنه. زیاد از گوشتای کشتارگاه راضی نبود. باز شدن پای پدرت به زندگیمون تقصیر من بود. یواش یواش ملاحت و زیبایی طوبی تو دل پدرت جا باز کرد. طوریکه همه امون فهمیدیم عاشق شده. دایی خوشحال بود. از پدرت خوشش میومد. طوبی هم ...انگار دلبسته شده بود. اون موقع ها حتی بحث سن و سالم مطرح نبود که کسی بگه این دختر حیفه برای مردی 35 ساله.
صدای زنگ دار فرنگ سکوت را شکت:
-اما...بابا...زن داشت!
-نمیدونستیم فرنگ جان..نمیدونستیم.
رفت و آمد بابات مسئله ساز شده بود. دایی حسن بهش گفت اگه دخترمو میخوای باید با خانواده ات بیای. باباتم رفت و با مادرش اومد خواستگاری.
صدای هین فرنگ دلم را لرزاند. قلبم از این همه دنائت به درد آمده بود . مادربزرگم؟ اینقدر ناجوانمرد بود که مادرم را نادیده بگیرد و برای پسرش دوباره به خواستگاری برود؟ آن هم به عنوان مردی عزب؟
-همین اومدن مادرش ، دلمون رو قرص کرد. هیچ کس به خودش زحمت نداد یک تحقیقی بکنه. برای مادرت عروسی گرفتند دیدنی. حتی خواهرهاش و برادرشم بودند. دایی توی عرش پرواز میکرد.
ناباور نگاهش کردم. آرش پر خشم خروشید
-اما من خودم صیغه نامه اشون رو دیدم. اینا دروغه. آدم اینقدر پست نمیشه.
-نه پسر جان. اون صیغه حتمی تقلبی بوده تا مادرتون رو آروم کنه . همونطور که شناسنامه المثناش جعلی بود تا دایی منو گول بزنه. دایی من فکر کردید حاضر میشد دختر برگ گلش رو بده دست یک مرد زن دار، اونم با دو تا بچه؟ تمام اسنادش پیش منه. حتی شناسنامه باطل شده طوبی و عقدنامه اش. خودش روزهای آخر عمرش همه رو به من سپرد. میتونی همین فردا بیاید و ببنید تا باور کنید. حالام اگه راضی شدید برید. هر سه نفرتون. میخوام با دخترم تنها باشم.
اشک بالاخره از چشمم چکید. آرش و فرنگ با نارضایتی آنجا را ترک کردند. هادی با اخم همچنان نشسته بود:
-برو پسر. برو که ازت نامید شدم. پاشو برو
-اما بابا.
-برو من این دخترو دستت امانت نسپردم که با هر حرفی ولش کنی به امان خدا. حتی اگه اون حرفای چرند راست بود. این دختر زنت بود و تو حق نداشتی ازش غافل بشی.
-بابا...
-برو هادی...پاشو میخوام با عروسم تنها باشم.
هادی ناراحت و عصبی برخواست. دلم از حمایت علی آقا گرم شده بود. دستم را روی سنگ کشیدم. منتظر ماندم تا سرگذشت تلخ مادرم را بدانم. حالا دیگر خیالم راحت بود که او سایه نیست. او هم زنی فریب خورده بوده است. زنی که با قصد به پدرم و زندگیش نزدیک شده باشد، نبوده . علی آقا نفس عمیقی کشید:

romangram.com | @romangram_com