#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_323
-باید بریم. بسه..کافیه هر چی شنیدی...
-ولم کن...راستشو بگو آرش ...آره؟ این خواهر ما نیست آره؟
-درست حرف بزن فرنگ . چه مادرش، مامان ملیح باشه چه هرکس دیگه خواهرمونه..پاشو با شوهرت برو....حرفی نزن بعدا پشیمون بشی!
آرش هم نگاهم نمیکرد. لرز به تمام بدنم رسیده بود. دستهای هادی رها شده بود . او هم حالم را نمی فهمید. یعنی به این زودی رهایم کرده بود؟ به کدامین گناه مجازات میشدم. ریه هایم تاب نمی آورد. بدنم سست شد و روی زانوهایم فرو افتادم.
غش نکرده بودم. اگر دکترم بود به قطع تشویقم میکرد. انگار جان سخت شده بودم. هنوز نفسهایم بالا نمی آمد. کنارم زیبا نشسته بود و شانه هایم را ماساژ میداد. باگر او به دادم نمی رسید شاید خفه میشدم. از همه شان دلچرکین بودم. از آرش. از فرنگ..حتی از هادی که بعد از افتادنم تازه فهمید همایی هم وجود دارد. علی آقا آب قند را به دهانم ریخت. ه تجویز دکترم دو قرص با هم به من خورانده بودند و کمی کسل بودم. :
-بخور باباجان.
نگاه غضبناکش به هادی بود که هنوز گنگ و مات نگاهم میکرد. نمیخواستم به علت پریشانیش فکر کنم. نمیخواستم فکر کنم که او هم به پدرش و مادرم شک کرده است. علی آقا با ناراحتی برخواست:
-آرش خان، فرنگ خانم و تو آقا هادی . میخوام باهام بیاید چند تا قطعه پایین تر. میخوام لکه ننگ رو از دامن یه زن پاک کنم.
زیر بازویم را گرفت و بلندم کرد. به هادی که نزدیکم شد غرید و عقبش راند. فاطمه خانم ، دخترهایش و محمد را دور کرد. ناصر برخلاف میلش به خواسته ی علی آقا عقب کشید. حتی زیبا هم با نیامد. چند قطعه پایین تر کنار بوته ای گل رز ، کنار قبری قدیمی نشستیم. نگاهم روی واژه واژه سنگ می لغزید و چشمهایم تر میشد. طوبی کیانی متولد 1348 متوفی 1368 . بغض اجازه گریستن نمی داد. دستم روی واژه ها نشست. همسری عزیز و مادری مهربان . مادر. اویی که از مادری چیزی نسیب نبرده بود. آیا واقعا به همسری عزیز بود؟ اینکه پدرم این سنگ را گذاشته بود، آیا واقعا نشاندهنده عشقش به زن در گور خفته بود؟ علی آقا کنارم نشست . دستش را دور شانه هایم حلقه کرد و مرا به سینه اش چسباند.
-اینایی که دارم میگم رو، تا حالا کسی جز من و همسرم و البته پدرت نمیدونه.
سکوت کردم تا ادامه دهد.
-طوبی دختر دایی من بود. تنها دختر تنها داییم. داییم توی پیری بچه دار شد. بعد از کلی نذر و نیاز خدا طوبی رو تو سن 55 سالگی بهش داد. که انگار دنیا رو بهش داده باشن. زن داییم سنش بالا بود و مریض احوال شد. وضع حمل رو تاب نیورد و موقع زایمان از دنیا رفت.
سخت اندیشیدم مثل دخترش.
-جون دایی حسن بود و جون طوبی. براش دایه گرفت از تو ده تا شیرش بده. خودش بزرگش کرد. راضی نشد توی پیری دوباره زن بگیره. عاشق زنش بود و با مشقت تنهایی طوبی رو بزرگ کرد. من به خاطر اینکه مادرم تنها کس مونده از قوم داییم بود، با داییم خیلی صمیمی بودم. طوبی بین من و خواهر و برادرام بزرگ شد. هرچند همه ما خیلی ازش بزرگتر بودیم . طوبی مثل خواهر کوچیکمون بود به همون عزیزی. طوبی خیلی دختر خوبی بود. خیلی مهربون و زیبا بود. اما بخت زیبایی نداشت.
علی آقا اه کشید و دست نوازشش را بر سرم کشید. بدون توجه به نگاهای مات مانده ی فرنگ و آرش و هادی ای که کنار قبر زانو زده بود باز هم حرفهایش را خطاب به من ادامه داد:
-طوبی 13 ساله بود که من ازدواج کردم و با پدرش توی دامداریش شریک شدم. سرمایه من ارثیه پدرو مادرم بود و جهاز همسرم. شراکت ما باعث شد دامداری بزرگ بشه و رونق بگیره و پای خریدارها از شهر به روستای ما باز بشه. طوبی 17 سالش بود که پای پدرت به زندگی ما باز شد.
اخمهای علی آقا در هم بود. پر بغض به سنگ مزار طوبی نگریستم:
romangram.com | @romangram_com