#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_322

-اونوقت به چه جرمی هان؟ بیان اسرار؟ اصلا به من چه شماها باهم چه گندی بالا آوردید...اصلا شاید این...توله...ی
اینبار دست فاطمه خانم بر دهان سایه کوبیده شد:
-خفه شو...وگرنه اگه اینا نمیتونند خودم خفه ات میکنم. گمشو از اینجا برو .
دستش را روی صورتش کشید. انگشتر فاطمه خانم صورتش را زخم کرده بود. خونسردیش همه را دیوانه کرده بود.
-.باشه باشه میرم...شما هم عین خر بمونید توی گنداب خودتون....
به من اشاره کرد:
فقط اومدم به این بگم از خونه ی من بلند بشه...میخوام بفروشمش. اگه تا حالا هم صبر کردم برای مراشم مادرتون بوده.
همه مات ماندند:
-چیه؟ آدم ندیدید؟ خونه مه..دو دونگش مهریه امه. دو دونگشم مال مادر شما دوتاست که خب...باید براش صبر کنید...دو دونگشم که خود ایرج خانتون واگذار کرده...میخوام منم سهمم رو بفروشم...پس جایی برای "این" اونجا باقی نمیمونه..مگر اینکه شما دو تا از سهمتون براش بگذرید.
آرش سنگی به سمتش پرت کرد:
-آشغال عوضی...همه اینکارات به خاطر پول بود هان؟
-پس چی؟ فکر کردی عاشق روی نحس بابای ناکستون شدم؟ نه آقاجونتون نیاز به گوشمالی داشت...نیاز داشت بفهمه همیشه نباید هرز بپره.....باید میفهمید همه زنها مثل زن بدبختش گوشت قربونی توی دستش نیستند...فکر میکرد با یک بچه بندش میشم..خیلی احمق بود که فکر کرد واقعا تن به کثافت کاریاش میدم. از قول من بهش بگید هالو خودشه. ازش به جرم ضرب و جرح شکایت کردم..میدونی که...مغازه رو هم گذاشتیم برای فروش..گفتم که بعدا شاکی نشی . تو هم به جای شاخ و شونه کشیدن برای من، بهتره ته و توی اصل و نسب این به ظاهر خواهرتو در بیاری.
سایه پشتش را به ما کرد و خرامان خرامان دور شد. همه ساکت مانده بودند. هیچ کس حرفی نمیزد. بدنم بی حس مانده بود. حرف آخرش دنیا را پیش چشمانم سیاه کرده بود. گوشهایم سوت میکشید. کسی نمیفهمید که نفسهایم منقطع و کوتاه شده است. این تراژدی پایان نداشت. نگاه غضب آلود آرش، علی آقا را نشانه گرفت:
-فکرتو درست کن آرش...یه لحظه فکرکن اگه اراجیف اون زن درست بود من خواهرتو برای پسرم نمیگرفتم. مادر هما زن پاکی بود.
آرش نفس عمیقی کشید و روی زمین خودش را رها کرد . فرنگ جلوی آرش نشست:
-پس راسته آره؟ راسته؟ این دخترِ ..دخترِ هووی مامانه آره؟ مامانو این دق داد آره؟
چه زود این شده بودم. نفسم بالا نمی آمد. چادر روی سرم سنگینی میکرد. لباسهایم ده من شده بود. روسری را از گردنم دور کردم. اما تقلایم بی فایده بود. نگاههای وحشی فرنگ تنم را می لرزاند. انگار نه انگار خواهرش بودم . انگار من مقصر مرگ مادرش بودم. ناصر کنار فرنگ نشست و بلندش کرد:

romangram.com | @romangram_com