#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_321

نگاهی به آرش انداخت: تو هم میدونی...این از اون گاردی که گرفتی معلومه
لرزان خودم را در آغوش هادی جمع کردم. ابروهایش بالا پرید :خودتم که میدونی..هووم مزه اش کم شد.
با درد نالیدم:
-کافیه...تمومش کن.
-اومدم تمومش کنم.
فرنگ جیغ کشید:
-دروغه. خفه شو دروغه..از اینجا گم شو.
-کجا برم؟ برم که من آدم بده باشم و مامان این آدم خوبه هان؟
سرش را کج کرد:
-من اگه با اجازه ی مامان شما ، زن باباتون شدم، اون هر**جا**یی خودشو همینطوری آوار کرد سر زندگی شما.
علی آقا به سمتش هجوم برد و در دهانش کوبید:
-ببند دهن کثیفتو.
آرش روی زمین نشست. بند بند وجودم انگار از هم باز میشد. انگار میان هوا معلق بودم. مادر مرا میگفت؟ حس میکردم دستهای هادی شل شده است . باز هوا کم آمده بود:
-به به روی کی غیرتی میشی؟ هان؟ اصلا اینا رو ول کنید. من چکار به مسایل شماها دارم.
هیستریک خندید . علی آقا روسری اش را کشید:
-گمشو تا ندادمت دست پلیس.
خشمگین دست علی آقا را پس زد:

romangram.com | @romangram_com