#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_320
آرش غرید:
-خفه شو تا خفه ات نکردم.
-چیه حرف حق تلخه نه؟ هرچند مادر بدبختتون سالها بود داشت ذره ذره دق میکرد...از همون موقعی که آینه دقشو جلوش گذاشتند.
بر سینه ام کوبید و هادی عقبم کشید. قلبم تند میکوبید. می دانست..سایه می دانست ولی از کجا؟ فرنگ حیران نگاهم میکرد:
-منی که فقط یکسال تحملش کردم، هر شب زجر کشیدم که با هر بار نزدیک شدنش به من ، اسم معشوقش رو می آورد ...وای به حال مادر بدبختتون.
فرنگ نباور فریاد زد:
-این چرت و پرتا چیه میگی؟ اومدی اینجا چه غلطی بکنی؟
-چرا اومدم اینجا هان؟ اومدم خاک مادرتونو ببوسم ...دستش درد نکنه زد اون مرتیکه هر...رو ناکار کرد. هرچند من بودم میزدم تو قلبش که نفس کشیدن یادش بره.
آرش دستهای علی آقا را پس زد. سایه یک قدم عقب کشید. :
-خفه شو . ساکت شو تا شر به پا نکردی.
-آها حق دارید جوش بیارید. مادر شما اگه آدم این کارا بود همون سالها باید سایه نحس اینو از زندگیش پاک می کرد. آخه کی میاد بچه هووش رو بزرگ کنه که مادر احمق شما این کارو کرد؟
انگار تیزی انگشت اشاره اش وارد قلبم میشد . جلوی همه گفته بود. همه...فرنگ...ناصر...هادی...خانو اده اش...نفسهای هادی تند و عصبی شده بود. آرش خودش را از قلاب دستهای علی آقا جدا کرد و در گوش سایه کوبید. علی آقا مجددا عقبش کشید:
-هوی چته وحشی شدی..من خواهر و مادرت نیستم بشینم کتک بخورم..یک بار دیگه غلط زیادی کنی به غلط کردنت میندازم. خواهرت پرسید ، جوابشو دادم.
به سمت فرنگ که با رنگی پریده ایستاده بود برگشت. نگاه مات فرنگ روی من نشسته بود. پاهایم می لرزید و با سقوط فاصله ای نداشتم:
-چیه خانم خوشگله نمیدونستی نه؟ آها دیگه کدومتون نمیدونستید؟
به چشمهای خشمگین علی آقا نگاه کرد:
-به به شما که میدونی.
romangram.com | @romangram_com