#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_319

صدای صلوات و فاتحه جمع بلند شد. زن ناراحت جمع را ترک کرد. اشکهایم بند نمی امد. فاطمه خانم را کنار زدم . سر فرنگ به جای آغوش من در آغوش زیبا بود و بلند می گریست . چیزی مانع میشد که نزدش بروم و در آغوشش بگیرم. پایین قبر نشستم. جایی که می دانستم پاهای مامان قرار دارد. پارچه ی سیاه را عقب زدم و سرم را روی خاک سرد قرار دادم. دلم به درد آمده بود . گنجایشم تمام شده بودو همه دردهایم هایم انگار سر باز کرده بود:
-مامان پاشو...دلم برات تنگ شده...ببین فرنگ و آرش منو راه نمیدن...پاشو دعواشون کن ...پاشو مامان..پاشو بهشون بگو اونقدر قوی بودی که خودکشی نکنی. پاشو مامان...پاشو بهم بگو بس کنم این لوس بازیا رو..پاشو دعوام کن..پاشو بهم بخند..پاشو مامان...تنها شدم مامان....
شانه هایم از شدت گریه می لرزید. دستهای ظریفی دور شانه ام حلقه شد و مرا عقب کشید. با دیدن فرنگ اشکها شدت بیشتری گرفتند. در آغوشش فرو رفتم:
-آبجی
دستهای آرش که دور هردویمان حلقه شد، صدای گریه جمع بلند شد. هر سه با هم می گریستیم. نه، من توهم داشتم که مرا دور انداخته اند. آنها هنوز مرا دوست داشتند. نگذاشتند در همان حال باقی بمانیم. هادی جلو آمد و آرش را به آرمش فراخواند. مائده و زیبا هم من و فرنگ را در آغوش کشیدند. کم کم گریه هایمان آرام شد. مراسم هم تمام شده بود و باید برمیگشتیم. هادی نزدیکم نشست و دست زیر بازویم انداخت و آرام بلندم کرد:
-پاشو عزیزم. پاشو قربونت برم. بسه. مادرتونم اینطوری بیشتر ناراحت میشه.
با دیدن نگاههای فاطمه خانم خجالت کشیدم و فاصله گرفتم . در این چند روز حرفهای جالبی نشنیده بودم. زمزمه هایی که آزارم میداد . دو روز پیش بود که خواهر مادرش ، اولین زخمه را به دلم زده بود. اینکه چرا دنبال یک دختر غشی آمده اند. بدتر از آن حرفی بود که تا عمق جانم را سوزانده بود. اینکه مرا متهم کرده بودند به بی آبرویی . اینکه لابد هادی کاری کرده است که با این عجله مرا به عقد خودش در آورده است. فاطمه خانم از همان روز با من سرسنگین بود. دیده بود که حرفهایشان را شنیده ام. اما دفاعی از من نکرده بود و فقط در دفاع از پسرش گفته بود که او هنوز اینقدر بی حیا نشده است. نگفت هادی خودش مرا خواسته..نگفت من دختر خوبی هستم...فقط دامن پسرش را پاک کرده بود. مراسم که تمام شد، رفته رفته همه تنهایمان گذاشتند. بابا مرخص نشده بود و چقدر جایش خالی بود. حتی حالا هم مامان را تنها گذاشته بود. خسته آهی کشیدم. به هادی اشاره کردم که برود . باید با خانواده هادی همراه میشدم. دلم میخواست آرش مانع میشد . نگاه دردمندم را به او دوختم . پلک بست و باز کرد و آرام لب زد:
-برو..میام دنبالت.
خوشحال به رویش لبخندی زدم. خواستم مسیرم را به سمت خانواده هادی که منتظرم ایستاده بودند، کج کنم که کسی توجهم را جلب کرد. چشمهایم را تیز کردم. از دیدن زنی که سیاه پوشیده و کناری ایستاده بود ، مو به تنم راست گردید"سایه اینجا چکار می کرد؟" قدمهایم ناخواسته به سمتش کج شد. اینجا کنار قبر مادرم چه میکرد؟ وقاحت تا چه حد؟ متوجه من شد و از سایه بیرون آمد. حالا همه متوجه او شده بودند. آرش با خشم جلوتر از من به او رسید:
-اینجا چه غلطی میکنی؟
علی آقا ، آرش را عقب کشید. جلو کشیدم و به سینه اش کوبیدم :
-چطور روت شد اینجا بیای
به سمتم براق شد: تو یکی خفه شو.
مات نگاهش کردم. انگار ناقوس مرگ در سرم به صدا در آمده بود. همه وجودم خبر از چیزی ناخوشایند می داد. هادی دستش را دورم حلقه کرد و عقبم کشید. فرنگ به عقب هلش داد :
-راست میگه. تو که باعث بدبختیش بودی و دقش دادی، چطور روت شد بیای اینجا. هان؟
سایه پوزخند صدا داری زد و دست فرنگ را عقب راند.
-من؟ من دقش دادم یا اون بابای چشم ناپاکت هان؟

romangram.com | @romangram_com