#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_318

داغ از دست دادن مامان یکطرف ، و جدا شدنم از شراکتش با مادرمان از طرف دیگر، قلبم را به آتش کشید. میخواست مرا از خودشان جدا کند؟ نکند مرا مسبب مرگش می دانست؟ ترس خورده صدایش زدم و دستم را روی بازویش نهادم. با ناراحتی دستم را پس زد:
-نه..حالا نه...بذار تنها باشم.
از ماشین پیاده شد و مرا میان غم و اندوه جا گذاشت. جیغ هایش وسط خیابان قلبم را به آتش کشیده بود ولی نه به آن اندازه که مرا، از شراکت در غمش جدا انداخته بود. واژه "مامانم" در سرم چرخ میخورد و بغض بزرگ و بزرگتر میشد. نفسم کم آمده بود. باز دستهایم می لرزید. لعنت به من و زندگانیم لعنت. سرم به دوران افتاده بود و بغض میخواست خفه ام کند. ملیحه فقط مادر آنها بود؟ من حقی در فرزندی اش نداشتم؟ اگر فرنگ هم میفهمید دورم می انداخت؟ در ماشین با شتاب باز شد. آرش محکم تکانم میداد ولی من فقط مرگ میخواستم. "مامانم"
-هما...خدا غلط کردم..هما....
قرص را به زور در دهانم چپاند . دلم میخواست قرص را برگردانم. دیگر زندگی را دوست نداشتم. اما دستهای آرش که محکم فکم را گرفته بود ، مانع بود. دلم میخواست فریاد بزنم، او مادر من هم بود. مادر من هم بود.
انتظار اینگونه سرد شدن آرش را نداشتم،دلم میخواست همان روز در ماشین جان میدادم و روزهای بعد را نمی دیدم. شاید توهم داشتم ، شاید هم باز زیادی بدبین شده بودم، ولی هرچه بود در این هفت روز ، تمام توجهات آرش معطوف به فرنگ بود. فرنگی که در کمال تعجب ،خود ناصر می آورد و می بردش و لحظه ای از او غافل نیست . فرنگی که مثل مرده ای متحرک مینمود و قلب همه را مظلومیتش به آتش میکشید. سرم را از درد فشردم. همین بود ، آرش میخواست پشت فرنگ باشد و برای ناصر قدرت نمایی کند که همه جا کنار فرنگ بود و شانه هایش محل اشکهایش شده بود.
اما من ترسیده بودم. می ترسیدم که فرنگ هم حقیقت را بفهمد. می ترسیدم مرا از مراسم مادرم بیرون بیاندازند. می ترسیدم نگاههایی که الان دلسوزانه با من همدردی میکردند ، به ناگاه تغییر کند و دشمنم بشوند. برای همین از آنها دور میشدم. از تیررس نگاه آرش دور میشدم تا مبادا باز بگوید مادرم. باز مرا جلوی جمع دور بیاندازد. هرچند دیگر این واژه را بکار نبرد ولی هیچ وقت هم نگفت مادرمان. وقتی فامیل جا افتاده ی هادی را در اعلامیه مامان دیدم، بیشتر قلبم آتش گرفت. فامیل ناصر در میان نام عزادارن نزدیک بود و فامیل هادی نبود. هرچند بهانه آورد که فامیل جدید است و فراموش شده. حتما همین است حتما من توهم زده ام. هرچند باید به آنها حق میدادم. حتی حق می دادم که مرا بیرون کنند. منِ آینه ی دق را. گریه هایم تمامی نداشت. مصایب من به همن جا ختم نمی شد. این روزها از همه جا برایم بلا می بارید. سرم دوارن داشت و گوشهایم وزوز میکرد. زمزمه های زن کناری بیشتر آزارم میداد . بدون توجه به منی که مادرم را از دست داده بودم، کنار گوش زن بغل دستیش پچ پچ میکرد:
-میگن خودکشی کرده.
-وا؟؟راست میگی؟ کسی که خودکشی کنه که نه نماز داره نه میشه براش فاتحه خوند؟!*
-چه میدونم والا. گفتم بدونی
به سمتشان چرخیدم. ناخواسته صدایم بالا رفت. دستهایم را مشت کردم تا دیگر نلرزد:
-شما خدایید؟ جاش نشستید که حکم میدید؟ از کجا میدونید مادر من خودکشی کرده؟..هرکی قرص زیاد خورد یعنی خودکشی آره؟ نامه نوشته که با یقین حرف میزنید آره؟ چرا جای خدا نشستید ؟ چرا جاش حکم میکنید؟..اون میگه می بخشم شما زورتون میاره؟
با صدای من نگاهها به طرفمان چرخیده بود. نفیس نفس میزدم. زن رو ترش کرد و چیزی زیر لب زمزمه کرد. روحانی مراسم، برای ختم ماجرا صلواتی از جمع طلبید. فاطمه خانم کنارم ایستاد و عقبم کشید. میان بازوهایش می لرزیدم.
-آروم باش دخترم . زشته...صلوات بفرست
همهمه ی جمع که خوابید ، حرفهای مرد روحانی آبی شد بر آتش درونم
-ان شالله که که این بانوی مکرمه گناهی به این بزرگی رو مرتکب نشده اند. خواهران من . برادران من، قضاوت با خداست و او ستارالعیوبه . پس با حرمت شکنی ها و پرده دری ها ،دل یتیم نسوزونید و خشم خدا رو برنیانگیزید . هرچند که خود ذات اقدس خداوندی در آیه 87 سوره یوسف میفرماید " انه لا ییأس من روح الله الاّ القوم الکافرون"؛ جز گروه کافران از گشایش خدا نومید نمی‏شوند.
وظیفه همه ما طلب غفران برای همه رفتگان خاکه..همه ما گناهکاریم و نباید فراموش کنیم که خدا هر گناهی رو می بخشه، جز شرک که اونم با توبه بخشیده میشه. به جای حکم دادن و قضاوت کردن ها ، برای شادی روح تازه درگذشته ، فاتحه ای بخونید که انشالله آمرزیده بشه، که این راهیه که همه ما خواهیم رفت. رحم الله من یقرا فاتحة مع الصلواة

romangram.com | @romangram_com