#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_317
-اگه درکت نکرده بودم که اینقدر راحت کنار نمیومدم.
-آرش؟
-جانم؟
-مامان...قراره...از دستگاه...جداش کنند؟
آهی کشید. به من نگریست. انگار میخواست مطمئن شود خوبم. خیلی آرام و با غمی آشکار توضیح داد:
-آره. کبد و کلیه هاش از کار افتادند. ...قلبشم درست کار نمیکنه. ..ریه هاشم که با دستگاه کار میکنه.... دکترش میگه بیشتر نگه داشتنش فقط باعث زجرش میشه.
-برای همین رضایت نامه گرفتند؟
-آره.
هر دو سکوت کردیم. هیچ کدام خبر نداشتیم که لحظاتی که برای محل سکونت من بحث میکردیم ، لحظات آخر مادرمان بود. او بدون نیاز به قطع دستگاهها از زندگی بریده بود. مامان مظلومترین زنی بود که می شناختم. زنی که خودش را فدای خواسته های درست و نادرست خانواده اش کرده بود. با زیر بار ازدواج اجباری رفتنش . با تن دادن به زندگی ناخواسته. با راضی شدن به تقدیر ، با بزرگ کردن فرزند کسی که زندگی اش را بر باد داده بود. همانطور که به مامان فکر میکردم، ذهنم به سمت مادر واقعیمکشیده شد، آرام اشک می ریختم. من نمی توانستم از او بپرسم. از اویی که چون سایه ، سایه ی سنگینش را بر زندگی زنی با سه بچه انداخته بود. درک اینکه مادر من هم ، چون سایه بوده است ، قلبم را به درد می آورد و تمایل به دانستن زندگی اش و شناختن هویتش را در نطفه خفه میکرد. هرچند نمی دانستم واقعا از چه کسی باید سراغش را بگیرم. از پدری که از زندگی بریده بود ؟ هیچ حلقه ی اتصالی بین ما نبود. شاید روزی بتوانم با رفتن سراغ وسایلی که آرش از آنها صحبت کرده بود ، او را بشناسم ولی حالا در نظرم او فقط زنی بود که هم خودش و هم کودکش باعث آزار مادرم شده بود.
صدای زنگ تلفن همراه آرش مرا از افکارم بیرون کشید. شماره ی روی گوشی مشوشش کرد. سراسیمه ماشین را کنار کشید و گوشی را پاسخ داد:
-بله؟...خودم هستم....چی؟....یا خدا....
دستش دور فرمان قفل شد. صدایش تحلیل رفت :
-کی؟ ...نه دور نشدم....الان خودم رو می رسونم.
با قطع کردن گوشی ، شانه هایش لرزید. نگاه نگرانم را به او دوختم:
-چی شده آرش؟
نگاهش را دزدید . فکش محکم شده و چشمهایش از اشک خیس شده بود:
-مامانم رفت...مامانم خلاص شد...دیگه راحت شد.
romangram.com | @romangram_com