#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_316
نگاهم به اخمهای درهم آرش بود:
-چرا؟
-باید برم خونه رو تمیز کنم.
از فکر به حادثه شوم آن روز و خونی که بر زمین ریخت ، حالم بد شد ه بود. هرچند می دانستم این بهانه ای بیش نیست. می دانستم که به خاطر مامان ، این حرف را میزند. اعتراضی نکردم. همینقدر که سربار زنش نمیشدم کافی بود. حرف را عوض کرد
-آقاجونوم دیدی؟
-نه نذاشتند..ممنوع الملاقات شده.
به سمتم چرخید:
-به من نگفتند.
-دکترش گفت دیشب دوباره سکته کرده...میگفت...حالش برای ملاقات خوب نیست.
این را گفتم و اشکم بی اجازه چکید. چقدر تنها شده بودم. هادی بی توجه به حضور آرش، دستش را دور شانه ام حلقه کرد. شاید میخواست به من بفهماند که تنها نیستم. متوجه اخمهای در هم آرش بودم. به وضوح نگاهش را دزدیده بود. وقتی اعتراضی نکرد، به هادی اجازه دادم که مرا در آن حال نگه دارد. نیاز داشتم که کسی به من بباوراند که تنها نیستم. همانطور که مرد جدید روزهایم تکیه داده بودم از آرش پرسیدم:
-از فرنگ چه خبر؟
-ده روز دیگه نوبت دوم دادگاهشونه. نوبت اولو ناصر نذاشت فرنگ بیاد. خودشم نیومد .منم خبر دادم. این بار مجبوره هم خودش بیاد و هم بذاره فرنگ بیاد.
آهی کشیدم و به سمت ماشین آرش حرکت کردیم. نگاه قدرشناسم را به هادی دوختم. امیدوار بودم موقعیتم را درک کند. با آنکه کاملا نارضایتی در صورتش دیده میشد حرفی نزد . لبخندی به رویم زد و رهایم کرد:
-مواظب خودت باش. کاری داشتی زنگ بزن خب؟
-باشه. تو هم مراقب خودت باش.
آرش به سمت صندلی راننده رفت و سوار شد. خداحافظی به هادی گفتم . دستم را فشرد و من کنار آرش نشستم. برایش دستی تکان دادم و ماشین دور شد. به سمت آرش چرخیدم:
-منو درک کن داداش.
romangram.com | @romangram_com