#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_315

-تازه شدم مثل شما دو تا!
اخمهای هر دو در هم بود. هادی به حرف آمد:
-اگه حالت بد شد چی؟
-من تا آدما دورم نباشن حالم بد نمیشه...این صدمین بار که من صرع ندارم که یهو حمله بهم دست بده. خسته ام کردید. اصلا شما دو تا دارید اذیتم میکنید. حرصم میدید.
هر دو از لحن طلبکارم خنده شان گرفته بود ولی ظاهرشان را حفظ میکردند.
-آرش جان ببین اصلا تا وقتی تو بیای خونه میرم خونه الهام خوبه؟!
آرش اخمهایش را باز کرد انگار رضایت داشت. در عوض نگاه هادی شاکی و ناراضی بود:
-تا شب میای خونه ما والسلام!
پوفی کشیدم. چطور به این مرد بفهمانم آنجا معذب هستم. بیشتر از خانه الهام هشت پشت غریبه. حرف آرش بیشتر اعصابم را به هم ریخت:
-حق با هادیه. معنی نداره بری خونه ی غریبه. بعد از کلاست با هدیه خانم برو پیش فاطمه خانم. بعدم من میام دنبالت.
-اما...
هادی راضی ایستاد:
-اما و اگرم نداره. یا این..یا باید حرف یکی از ما رو گوش بدی.
کلافه پا بر زمین کوبیدم. اگر من بودم، می دانستم چطور هر دو را بپیچانم!
-باشه! ولی موقت. فقط تا زمانی که باور کنید من مرضم حاد نیست و خوبم و مثل آدمای رو به موت باهام رفتار نکنید.
هر دو چشم غره ای نثارم کردند. خنده ام را قورت دادم. مردهای زندگی من زیادی شبیه هم بودند. به همراهشان به سمت خروجی بیمارستان راه افتادم. حتی اختلاف قد جالب آرش و هادی ه مانع نبود که فکرم آرام و قرار بگیرد. یک ساعت قبل ، بالاخره اجازه داده بودند مامان را ملاقات کنم. آرش حرفی به من نزده بود، ولی از زمزمه پرستارها دانستم که ملاقات آخرمان است. قرار بود دستگاهها را صبح فردا جدا کنند. آنقدر گریسته بودم که با زور از اتاق خارجم کرده بودند. می دانستم که علت گیر دادنهای آن دو ، همین موضوع است. می ترسیدند باز هم حالم بد شود. اما دکتر مرا برایش آماده کرده بود. قلبم از غم فشرده بود. دلم میخواست ساعتها گریه کنم ولی با وجود این دو مرد جدی محال بود بتوانم خودم را از بار غم خالی کنم.
-فعلا بریم خونه ما...

romangram.com | @romangram_com