#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_314
-میرم خونه خودمون.
هر دو براق شده به سمتم چرخیدند:
آرش-لابد تنها؟ اونم با این حالت.
هادی-دیگه چی!
عصبانی به سمتشان نگریستم:
-من خوبم. باهام مثل آدمای مریض رفتار نکنید..دیدید که دکترم گفت خوبم ، وگرنه مرخصم نمیکرد.
آرش سمتم آمد:
-نمیشه خواهر من نمیشه.
-من نه خونه تو بیا هستم..نه خونه علی آقا میرم..میرم خونه خودمون...به الهام خانم زنگ زدم..توی روز میرم سرکار..بعدم تو میای پیشم...شبا تنها نیستم...درکم کنید تو رو خدا.
اخمهای هادی در هم بود. درکش میکردم. در برنامه ام او جایی نداشت. نمی توانستم عزت نفس خودم را نادیده بگیرم. شاید او راضی بود ، ولی پدر و مادر و خانواده اش چه؟ نه ، شدنی نبود!
-تازه ..آموزشگاه نزدیک مغازه آقا هادیه...هوامو داره دیگه. ..مگه نه؟
نگاه جدی اش را به من دوخت.
-دیگه نمیرم مغازه. صبح ها میرم دفتر..عصرا هم پیش بابام.
پوف کلافه ای کشیدم.
-بخدا خوبم. اصلا دکتر گفت مراقبم باشید؟
آرش کلافه اخمهایش را در هم کشید . پس تاکید خودشان بود. نباید میگذاشتم فکر کنند ضعیف شده ام. اگر حالا وا میدادم باید تا آخر عمرم نقش آدم بیمار را بازی کنم. اما من از تظاهر به بیماری بیزار بودم. هرچند که به واقع بیمار بودم! آرش توپید:
-خودت می بری و میدوزی نه؟
romangram.com | @romangram_com