#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_313
-باید برم...دکترت ممنوع کرده بیشتر از یک ساعت پیشت بمونم.
خندید:
-می بینی ما مردا شانس نداریم.
خندیدم . موهایم را بوسید و برخواست.
-فردا میام دیدنت.
سرم را آرام تکان دادم:
-منتظرتم. مواظب خودت باش.
چشمهایش برقی زد:
-تو هم مواظب خودت باش. خوب استراحت بکن. خب؟ از فردا غذای اینجا رو نخور. برات غذا میارم.
با به یادآوردن حرف هدیه ، لبخند مهمان لبهایم شد. لبخندی به رویش زدم . نفس عمیقی کشید و از در بیرون رفت و من اندیشیدیم زندگی چقدر سریع تغییر میکند، این همان هادی پر جذبه روزگار قبل است. هنوز هم این همه مهربانی ش برایم دور از باور است. از فکر به لحظات قبل ، لبخند بزرگی روی لبم شکل گرفت. دست به صورت داغم زدم. گونه ها و چشم ها. قلبم تند تند میکوبید. راست میگفتند که آدمی بنده محبت است
کنار در ایستاده بودم و به کل کل آرش و هادی نگاه میکردم. انگار نه نگار که در مورد من حرف میزنند. کم مانده بود وسط سالن بیمارستان داد بکشم که های ، من هم آدمم. حس دارم و عقل . میتوانم خودم تصمیم بگیرم. هادی به سمتم چرخید:
-اصلا نظر خودت چیه؟
اخمهایم را در هم کشیدم:
-چه عجب یادتون افتاد منم هستم.
بی توجه به شکوه ی من ، آرش هم حرف هادی را تکرار کرد:
-نگفتی نظرت چیه؟
مرخصم کرده بودند . حالا بین هادی و آرش درگیری بود. آرش میخواست مرا به خانه خودش ببرد و زیبا را از خانه مادرش فرابخواند، تا مراقب من باشد. اما هادی مخالف بود. میگفت مرا به خانه خودشان می برد. این برایم سنگین بود که بخواهم، دو روز بعد از عقد، به خانه هادی بروم. از طرفی وضعیت بد زیبا و ویارهایش که حتی روز عقد من هم ،خودش را نشان داده بود، مانع بزرگی بود، که بخواهم مزاحم او باشم. عمری سربار دیگران بودم و حالا نمیخواستم این بازی ، باز هم تکرار شود:
romangram.com | @romangram_com