#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_312

-نمیخواد فعلا پاکشون کنی.
دستم را کشید و مرا نزدیک خودش نشاند. داخل دستش نایلونی پر از آب میوه و شیرینی بود. شیرینی را با خنده از داخل نایلون بیرون کشید و به سمت دهانم گرفت. من هم به یاد دقایق قبل لبخند زدم و گازی به شیرینی داخل دستش زدم . انگار حضورش کمتر آزارم میداد. طره ی مو را عقب راند:
-خیلی خوشگل شدی عزیزم..البته خوشگلتر شدی.
شرمزده تشکری کردم و او باقی شیرینی را در دهانش گذاشت که باعث شد هجوم خون را به صورتم احساس کنم. دستش را حمایلم کرد:
-از اینکه...من مریضم ناراحت نیستی؟ تو...سالمی ولی من..یک عالمه مشکل دارم...مامان و بابامم که..
سرم را به شانه اش چسباند:
-برام مهم نیست. با دکترت حرف زدم. کاملا توجیه م کرده. مامان و بابا هم گفتند خودم باید تصمیم رو بگیرم ، چون زندگی منه. منم که قبلا تصمیمم رو گرفته بود. نترس از داشتنت پشیمون نمیشم عزیزم. تو همیشه عزیز دل من میمونی. منم نواقصی دارم..همه که کامل نیستند.
نفس عمیقی کشیدم . صداقت کلامش باعث شد آرامش به قلبم بازگردد:
-تو چی؟...نکنه بازم اجباری بله دادی؟
ترس در صدایش موج میزد.
-دیروز...نتونستم باهات حرف بزنم...از دیشب فکر و خیال راحتم نذاشته.
-نه..
سرش را به سمتم چرخاند.
-نه چی؟
این را به او مدیون بودم. نباید میگذاشتم فکرش مسموم شود:
-اجباری نبودم. خودم خواستم.
لبخند بزرگی مهمان لبهایش شد و من باز مهمان مهربانی اش شدم. مهربانی و عاشقانه هایی که دیگر فقط کلامی نبود. آنقدر آرام بود که دیگر آن شرم اولیه و ترس را نداشتم و فقط تمام وجودم پر از شیرینی دلپذیری شده بود. سرش را نزدیک گوشم آورد :

romangram.com | @romangram_com