#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_311
همانطور که ذهنم را از "خانمم" گفتنش دور میکردم ، سعی در نادیده گرفتن حس خوشایندم هم داشتم.
-بهشون بگو بذارن برم داخل...لباسمو عوض میکنم . میخوام برم پیش مامانم.
روی سرم را بوسید و باعث شد در خودم جمع بشوم. چقدر طول میکشید تا قبولش کنم؟ این همه نزدیکی باعث شده بود ، قلبم تند تند بتپد . صدایش گرم و محکم بود:
-نمیشه. دکترت تاکید اکید کرده با مادرت ملاقات حضوری نداشته باشی.
اشکهایم را پاک کردم تا بهتر بتوانم مادرم را ببینم. نمی دانم هادی چه حد از زندگی من میداند و یا حتی مادرش ، اما با یادآوری حرفهای باغ پدرش به قطع از گذشته پدرم آگاهی دارد. اگر می دانست زن خفته در بالین چه نسبتی با من دارد باز هم آرام اینجا می ایستاد تا من بار دل سبک کنم؟ حلقه ی دستش شل شد و مرا به سمت خودش برگرداند. با خجالت سر به زیر انداختم:
-بریم اتاقت؟
-بریم
شانه به شانه اش به سمت آسانسور حرکت کردم. قبل از آن، روبروی استیشن پرستاری ایستاد و تشکر کرد. پرستارها با لبخند بدرقه مان کردند و هرکدام به نحوی برایمان آرزوی خوشبختی نمودند. نمی دانم چقدر با خوشبختی فاصله دارم. عقدی که در بیمارستان و در کنار مادر رو به مرگم بسته شد، تا چه حد میتواند خوشبختی ام را تضمین کند؟! تا چه حد زندگی جدیدم از سختی ها دور خواهد بود؟ حتی سالهای بعد ، دیدن عکسهایی که جای خالی مادرم را به بدترین شکل نشان میداد، چقدر آرامم میکرد؟
از آسانسور که خارج شدیم ، به سمت اتاقم رفتیم . اینبار نوبت پرستارهای بخش خودمان بود که برای تبریک جلو بیایند. متوجه شدم که از شیرینی های بالا، اینجا هم پخش شده است. لبخند رضایت روی لبهایم شکل گرفت . به اتاق که رسیدیم، انتظار داشتم خواهرها و مادرش منتظرمان باشند ، ولی هیچکدام در اتاق نبودند. حتی وسایلشان را هم برده بودند. فقط من مانده بودم و هادی. قلبم تند تند میکوبید و باز اضطراب دامنم را گرفت. به آرامی به سمت تختم هدایتم کرد . چادرم را از سرم برداشت، رشته موی رها شده، روی شانه ام افتاد. قلبم تند میزد و او ایستاده بود و با لذت براندازم می کرد. عرق شرم بر پشتم نشست. جلو کشید و پیشانیم را بوسید. قلبم تندتر از این نمیتوانست بزند. از خجالت سرخ شده بودم . روی تخت نشاندم:
-باید خیلی اذیت شده باشی. بهتره یکم استراحت کنی.
-باید لباسمو..عوض کنم.
نفس عمیقی کشید:
-کمک نمیخوای؟
لب گزیدم. متوجه خجالتم شد که لبخند زد:
-من میرم بیرون و برمیگردم.
-باشه.
لباسم را به سرعت با لباس بیمارستان عوض کردم. باز هم بغض کرده بودم. آخرش هم ندانستم ظاهرم چگونه بوده است. خواستم صورتم را بشویم که تقه ای به در زده شد. اجازه دادم تا فرد پشت در وارد شود. با دیدن هادی، لبخندی از رضایت بر لبم نقش بست. اینکه ملاحظه مرا میکرد، برایم شیرین بود.
romangram.com | @romangram_com