#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_310

قدمهای لرزان را به بخش آی سی یو رفتم. همه آنجا منتظرم ایستاده بودند. بابا روی ویلچری نشسته بود و مات به من می نگریست. کنارش هادی و آرش ایستاده بودند. در سمت دیگرش هم عاقد و علی آقا قرار داشتند. کنارشان دکتر من و دو پزشک دیگر که احتمالا پزشک مامان و بابا بودند و محمد و شیرین همسرش، ایستاده بودند. فرنگ با چشمهایی خیس از اشک به استقبالم آمد و در آغوشم کشید. زیبا به زحمت جدایش کرد. پاهایم انگار به زمین چسبیده بود . میخواستم مادرم را ببینم. دلم به اندازه ی سالها دوری برایش تنگ شده بود . به سختی خودم را به اتاقک آی سی یو رساندم. ملاقات در این اتاق با لباس ویژه صورت میگرفت ، برای همین پزشک مامان اجازه نداده بود که داخل اتاق شویم و مراسم را آنجا برگزار کنیم. ولی موقعیت مامان را طوری تغییر داده بودند که بتوانیم راحت ببینیمش. ناامیدانه از پنجره شیشه ای به داخل اتاق نگریستم. با دیدن آن همه وسیله ای که به مامان وصل بود قلبم درد گرفت. دلم میوخاست میتوانستم سرم را روی سینه اش بگذارم و سیر گریه کنم. دهانش به خاطر لوله زمخت داخل دهانش ، کج شده بود . پیکرش رنجور و لاغر و رنگ پریده به نظر می رسید. موهایش را چیده بودند. اشک از چشمم سرخورد . دستهای آرش دورم حلقه شد:
-نذار دکترت پشیمون بشه. داره غر میزنه.
نفس عمیقی کشیدم و با آرش به سمت صندلی ای که پرستاری بخش برایم فراهم کرده بود ، رفتم. کاش هنوز میتوانستم مادرم را ببینم . یعنی او هم مرا میدید؟ بغض تا بالای گلویم آمده بود . کاش میگذاشتند گریه کنم. هادی که کنارم نشست ، تازه به یاد موقعیتی که در آن بودم ، افتادم. آرام زمزمه کرد:
-خوبی؟
سرم را به سختی تکان دادم. نفس عمیقی کشید و صاف نشست. حالا ظاهرم برایم مهم شده بود و زیر نگاههای خریدارانه جمع ، عجیب معذب بودم. خبری از پارچه ی روی سرو سفره عقد نبود. عاقد که شروع به خواندن خطبه کرد، فرنگ قرآن کوچکی از کیفش خارج کرد و به دستم داد. بسم اللهی گفتم و در آن را گشودم. آیه پیش رویم شگفت زده ام کرد:
"فان مع العسر یسرا . ان مع العسر یسرا" "پس بى‏ ترديد با [هر] دشوارى آسانى است. [آرى‏] مسلما با [هر] دشوارى آسانى است"
خدا هم مژده آرامش میداد. یعنی بعد از این همه سختی من نیز رنگ آرامش میدیدم؟ آیا کشتی غمهای من هم ساحلی داشت؟ به وعده خدا نگریستم و قلبم آرام گرفت و لبخند مهمان لبهایم شد. با اشاره زیبا متوجه شدم خیلی وقت است منتظر جواب من هستند و من باز در خیالاتم غرق شده بودم. با خجالت لب گزیدم:
-با اجازه بزگترها بله.
به وضوح صدای نفس عمیق هادی را شنیدم. صدای صلوات به جای کل کشیدن بلند شد. اینجا بخش مراقبتهای ویژه بود و باید مراعات میکردیم. خطبه برای بار دوم و اینبار برای هادی خوانده شد و او بر خلاف من انگار آماده بود که سریع بله را داد. عاقد خطبه محرمیت را به نیابتمان تلاوت کرد و تبریک گفت. قرار شد بعد از مرخص شدن من برای رسمی شدن و ثبت عقد به محضرخانه برویم. علی آقا بسته ی شیرینی را باز کرد و میان جمع چرخاند. کاملا معلوم بود همه حسی بین شادی و غم داشتند. دلم برای خودم گرفت. نه از سفره عقد خبری بود و نه شادی های زنانه. نه حتی از عسل و عکاس. عاقد که رفت، هادی دست لرزان و سردم را در میان دستهای گرمش گرفت. جریانی از دستش به بدنم سرازیر شد. حسی که باعث شد ناگهان گر بگیرم. لبخند زد و حلقه را به دستم انداخت . با لبخند به حلقه نگریستم. همان حلقه ای بود که با هم خریده بودیم. مائده جلو کشید و حلقه ای به دست من داد تا به دست برادرش بیاندازم.
صدای" لطفا تکون نخورید" زیبا باعث شد نگاهم به سمتش کشیده شود. با ابرو اشاره کرد به حالت قبل برگردم. با خنده ی مهار شده حرفش را گوش دادم و عکس گرفته شد. دستم در دست هادی مانده بود . با اشاره مادرش ، ناراضی دستم را رهاکرد که باعث شد ، خواهرهایش بخندند و زیبا برایم چشم و ابرو بیاید. مائده شیرینی به دست هادی داد تا در دهانم بگذارد. همه، حتی دکترها خندیدند، چون شیرینی روی زمین افتاد و همه پی به اضطرابش بردند. این بار از من خواستند به او شیرینی بدهم ، خجالت زده حرفشان را گوش کردم و برق نگاه هادی ، دلم را لرزاند. نگاهم را دزدیدم و سر به زیر انداختم. بعد از چند عکس دیگر ، پزشکها مهلت بیشتر نداند.
همه ناظران عقد، حتی پرستارها و پزشکان، هدیه ی کوچکی به دستمان دادند و پراکنده شدند. خواهرهایش سرویس ظریف طلا سفیدی ، هدیه دادند . برادرش یک ساعت زیبا به دست من داد و انگشتری به دست برادرش انداخت. آرش هم به هادی ساعت داد و به دست من دستبندی بست. پدرش آویز اللهی به هر دوی ما هدیه داد و مادرش همان انگشتر نشان یادگاری را به دستم انداخت و یک ریسه مروارید به گردنم آویخت. فرنگ هم جلو آمد و انگشتری ظریف به دستم کرد. با غم صورتم را بوسید و به آرش اشاره کرد که باید برود. کم کم همه اطرافمان را خالی کردند. من ماندم و هادی و پدرهایمان. هنوز نگاهم از بابا فراری بود. علی آقا صندلیش را به جلو هل داد.
روبرویم قرار گرفت. باورم نمیشد این مرد در هم شکسته و رنجور، همان مرد پر ابهت و ترسناک قدیم باشد. انگار در این ده روز ، بیش از ده سال پیر شده بود. اشکی از چشمش چکید و خیلی آرام زمزمه کرد" شبیه مادرت شدی" و بعد به علی آقا اشاره کرد که دورش کند. همین ..تمام احساسات پدرانه ای که خرجم شد ، همین بود. جلوی اتاق مامان ، فقط به یاد زن مرحومش انداخته بودمش. از اینکه به مادر واقعیم فکر کنم واهمه داشتم. مادر من زن رنجور روی تخت بود. با اشاره ی پرستارها برخواستم تا به همان اتاق کذایی خودم بخزم. اما قبلش دلم میخواست باز هم مامان را ببینم. بی اعتنا به مرد ساکت کنارم ، به سمت پنجره بال گشودم. اینبار کسی برای گریستن ملامتم نمی کرد. هق هقم سکوت را شکست. پرستار اخطار داد که "ممکن است حالم بد شود" ولی من دلم نمیخواست آنجا را ترک کنم. دلم برای تنهایی خودم و مادرم خون بود. دستهایی که دورم حلقه شد ، غریب بود و نا آشنا. لرزی بر جانم نشست. سرم را عقب کشید و به خودش تکیه داد. حس مبهمی بین دوست داشتن و شرم داشتم
-آروم عزیزم...
خواستم از حلقه ی دستهایش جدا شوم که نگذاشت . با همان بغض آرام گفتم: زشته
-نیست..همه درکمون میکنند. ببین هیچ کس نیست؟!
با نگاهی به سالن فهمیدم همه ، حتی پرستار غرغرو ، رفته اند. باز هم اشک از چشمم راه گرفت:
-گریه نکن خانمم، کلی امضا و تعهد دادیم تا تونستیم بیاریمت اینجا.

romangram.com | @romangram_com