#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_309

-نه..از دیشب یک بند غر میزنه غذای بیمارستان خوب نیست ضعیف شدی...برای همین جگر گرفته.
خندید
-خدا به دادت برسه...از فردا با غذا بیچاره ات میکنه.
لبخندی روی لبم نقش بست. هدیه اولین لقمه را گرفت و در دهانم گذاشت. خجالت زده عقب کشیدم. اما از رو نرفت:
-دستات کثیفه. من همین حالا شستم. ناز نکن دیگه. بخور تا زود تموم بشه.
-خودتم بخور.
چشمکی زد و لقمه ای در دهان گذاشت.
-به من جگر تعارف نکن. همه اشو میخورما.
خندیدم و نوش جانی گفتم. با شوخی جگرها را به خوردم داد. آخرین لقمه را در دهانش گذاشت که در باز شد و مائده با ظرف غذا وارد شد. چشمهایش را برای خواهرش درشت کرد:
-چشمم روشن منو دک کردی بشینی جگر بخوری؟
هدیه خندید و ابرو بالا انداخت. فاطمه خانم هم داخل اتاق شد و هر سه شروع به خوردن غذاهایشان کردند. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید . فرنگ وقت زیادی نداشت و من چیزی از برنامه امروز نمی دانستم. صدای تلفن هدیه بلند شد:
-جانم داداش؟ باشه ...باشه ما هم تا ده دقیقه دیگه میایم بالا.
گوشیش را خاموش کرد:
-عاقد اومده. زود باشید منتظر ما هستند.
بقیه غذاها را جمع کردند. فاطمه خانم جلو آمد و بسته را بازکرد. پیراهن نباتی رنگ ساده و زیبایی را از آن خارج کرد.
-شگون داره لباس نو و روشن بپوشی دخترم.
صورتم را بوسید و از اتاق بیرون رفت تا به کمک دخترهایش لباسم را عوض کنم. ائده سرع آرایش را ترمیم کرد. اتاقم آینه نداشت و مجبور شدم خودم را در اینه جیبی و کوچک مائده تماشا کنم. از تغییر صورتم خجالت میکشیدم . اینکه میخواستم با این وضع جلوی جمع ظاهر شوم ، معذبم میکرد. از طرفی هم وسوسه دیدن لباس در تنم دیوانه ام کرده بود. چادر سفیدی روی سرم انداختند و با هم بیرون رفتیم . پرستارها دورم جمع شدند و یکی از آنها آرام کل کشید و همه را به خنده انداخت.

romangram.com | @romangram_com