#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_274

-علیک سلام دخترم.
به سمت الهام چرخید:
-به خاله میگم مهمونش رسیده. کاری نداری؟
-نه. به سلامت. خوش اومدی.
علی به سمت پله ها حرکت کرد. در میانه راه بازگشت و به الهام نگریست:
-برات امانتیت رو آوردم. گذاشتم پیش خاله. ازش بگیر.
لبخند روی لبهای الهام پررنگ شد و ممنونی در جواب علی گفت. علی قدم تند کرد و پله ها را پایین رفت. با دور شدن او ، الهام مرا به سمت خانه اش هدایت کرد. واحد او درست مشابه خانه سدا بود. با این تفاوت که در خانه او چیز عجیبی کم بود. خانه با وجود وسایل گرمایشی، سرد بود و در آن ، آرامش و محبتی که در خانه سدا موج میزد دیده نمیشد.

روی راحتی نشستم و به الهام که با وسواس وسایلش را آماده میکرد نگریستم. خیلی دوست داشتم بدانم قبلا الهام چگونه زنی بوده است. آیا تمام این سخت شدنهایش ناشی از تنهایی است؟ اصلا چرا هیچ گاه ازدواج نکرده. چرا همیشه نگاهش سرد و یخ زده است. به یاد داستانش با کارن که می افتم قلبم از ناراحتی تیر میکشد. شاید اگر از اینجا دور میشد، راحت تر میتوانست زندگی اش را عوض کند. افکارم را صدای زنگ خانه به ریخت. الهام برای باز کردن در رفت و طولی نکشید که سدا به همراهش وارد خانه شد. کنارش رفتم و به آغوشم کشید.
-چطوری عزیزم؟
-خیلی خوبم.
نگاهی راضی به من انداخت.
-با اینکه هنوز تپل نشدی ولی خوشحالم روحیه ات خوبه.
به سمت الهام چرخید:
-این بمب انرژی کجا رفت؟ انتظار نداشتم نباشه.
-رفت دنبال نامزدش. کم حرصم میده، فرستادیدش دنبال من چکار؟
سدا خندید.

romangram.com | @romangram_com