#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_275
-همین پسر از پس شما دو تا برمیاد. زبون من و بشری که مو در آورد.
الهام اخم کرد:
-هم اون و هم شما خیالات برتون داشته.
سدا نگاهی به من انداخت و ناراحت نشست.
-تا کی میخوای اینطوری زندگی کنی الهام؟ من هر روز با دیدن تو دارم زجر میکشم و خودمو لعنت میکنم.
الهام کنار سدا نشست و دستش را فشرد:
-من زندگیم خوبه. چرا خودتو زجر میدی ؟ به من فکر نکن. به فکر مهمونت باش.
سدا با لبخند به من که ناظر حرفهایشان بودم نگریست:
-مهمون من جاش تو خونه منه. مهمون خودته پس خودت هواشو داشته باش.
پکر به سدا نگریستم.
-یعنی بقیه خاطراتتون رو برام نمیگید؟
با دیدن قیافه ام هر دو زیر خنده زدند. از خجالت سرخ شدم. نباید این حرف را میزدم ،، با اینکه واقعا به هوای شنیدن حرفهای سدا آمده بودم .
-ببخشید
الهام روی زانوی سدا زد و برخواست.
-تا شما برای این بچه از گذشته میگید، منم فکری به حال شکممون بکنم.
سدا خندید و به مبل کناریش اشاره کرد. نزدیکش نشستم
-تا کجا برات گفتم؟
romangram.com | @romangram_com