#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_273
نگاهم روی او میخکوب شد که به مردی تکیه داشت. در چشم بر هم زدنی سایه به همراه مردی سوار ماشینی شد و دور شد. مطمئن شدم که خودش است. شقیقه هایم تیر کشید. نگاهم روی تابلوی پزشکی قانونی ثابت ماند. از فکری که در سرم جولان میداد ، هم شاد شدم و هم غمگین. یعنی پدرم کاری کرده بود؟ کاش میتوانستم صورتش را از نزدیک ببینم. یعنی صورت او هم چون مادر نیلی شده بود؟ قلبم به درد آمد. اگر از بابا شکایت کند چه؟ اصلا به چه دلیلی به اینجا آمده بود؟
-خوبی هما؟ چی شد؟
به سمت الهام چرخیدم.
-چیزی نیست. ببخشید فکر کردم یک آشنا رو دیدم.
-اینجا؟
نگاه عادل هم روی سردر ساختمان بود .
-خوشبختانه آشنا نبود. ببخشید .
عادل ماشین را روشن کرد و دوباره راه افتاد . تا رسیدن به مقصد دیگر حرفی بین ما رد و بدل نشد. عادل ما را کنار قنادی پیاده کرد . آرام به الهام چیزی گفت و آنجا را ترک کرد. الهام با دسته کلید در پشتی را باز کرد و از راه پله بالا رفتیم. روبروی واحدش ایستاد:
-امروز مهمون منی. خاله رو هم میگم بیاد اینطرف.
لبخندی به او زدم. در را به رویم باز کرد و زنگ خانه سدا را به صدا در آورد. طولی نکشید که در خانه باز شد و قامت علی آقا در چهارچوب در نمایان شد. لباسش آن فرم مخصوص نبود . مردی پخته و پنجاه ساله مینمود شاید کمی بیشتر یا کمتر. فرم صورتش نشان از جدی بودنش داشت . با دیدن الهام لبخندی بیرنگ روی لبهایش جان گرفت. قیافه الهام را نمیدیدم، ولی سلام آرامش نشان میداد که چه اندازه تحت تاثیر است. این میان چیزی بود . چیزی که عادل هم سعی در بیدار کردنش داشت...شاید هم قضیه جدی تر بود. کنجکاو به آنها نگریستم. در عوض سلام آرام الهام، علی آقا محکم پاسخ داد:
-سلام الهام خانم. خوبی؟
-ممنون . رسیدن بخیر.
-سلامت باشی.
-خاله نیست؟
-با مامان رفتند قنادی. منم دارم میرم. مگه عادل با شما نبود؟
-رفت. گفت با ستاره قرار داره.
نگاه علی بالا آمد و روی من نشست. نگاهش رنگ آشنایی گرفت. ناگزیر به رسم ادب سلام دادم:
romangram.com | @romangram_com