#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_272
-بابام دیشب اومد . بهتون سلام رسوند الهام خانم.
اخمهای الهام در هم شد:
-سلام رسون سلامت باشه. چشم تو و مامان بزگت روشن.
-خیلی دلم میخواد دیگه نره. این همه سال مرزبانی براش کافی نیست؟ تا مامان زنده بود ، من و مامان باهاش بودیم و تنها نبود. اما حالا تنم می لرزه تا بره و برگرده.
-ایشالا چند ماه دیگه ، بازنشسته میشه خیالت راحت میشه.
- دلم میخواست با "زن" نشسته میشد. من که برم اون بیشتر تنها میشه. میخوام تا برنگشته مرز، دستشو بند کنم. هرچی نشستم خودش کاری نمیکنه.
نگاهم بین الهام و عادل در حرکت بود شاخکهایم تکان می خورد. لبخندی روی لبم شکل گرفت که از چشم الهام دور نماند . بحث برایم جالب شده بود. پسر بشری و الهام؟ خواستگاری پسری برای پدری؟ از ذهنم گذشت ، علی؟ پدر عادل، علی بود یا من اشتباه میکردم؟ اصلا بشری چند فرزند داشت؟ آهسته از الهام پرسیدم.
-ایشون پسر علی آقاست؟
الهام آرام سرش را تکان داد . ابروهایم بالا پرید. علی آقا را خوب به یاد نداشتم. از چهره اش چیزی به یادم نمانده بود جز قامت بلند و چهارشانه اش که پدرم را حریف بود و لباس فرم نظامی ای که بر تن داشت. گوشهای عادل انگار زیادی تیز بود :
-به! شما بابای منم میشناسید؟ میگم قیافه اتون آشناست. اما نمیدونم چرا یادم نمیاد کی دیدمتون.
-من پدرتونو..اتفاقی دیدم
الهام متوجه حال پریشانم شده بود:
-عادل بحثو تموم کن!
قلبم تند تند میکوبید. عادل دستی به ته ریش کشید و به روبرو خیره شد. نگاهم را بیرون از ماشین دوختم. کاش هیچ گاه نفهمد من کیستم. حالا که خوب فکر میکنم او را به خاطر می آورم. روزی که پدرش سپر بلای من شد، او کنار سام ایستاده بود و تکانش میداد. خوب که فکر میکنم می فهمم که فریادهای داداش داداشِ سام باید خطاب به او باشد و احتمالا همان پدر و پسر را به سمت ما کشیده بود. در تمام این مدت در تعجب بودم که چطور کسی مثل سام به مردی چون علی آقا داداش میگوید و حالا معادله برایم حل شده بود. همانطور که ماشین عبور میکرد ، نگاهم روی زنی میخکوب شد. سایه بود ولی اینجا؟ باید مطمئن میشدم که خودش است.
-لطفا نگه دارید. نگه دارید
عادل روی ترمز زد. الهام به سمتم چرخید:
طوری شده؟
romangram.com | @romangram_com