#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_264

ناخواسته گفتم:
-بینوا هادی..
چشم غره ای نصیبم کرد:
-بیچاره من که باید برم منت کشی دکترا..اول دکتر خودت..بعد دکتر مامان...بعدم دکتر بابا...اوف...با این جماعت کی درمیوفته..بعدم باید برم سراغ اون الدنگ و فرنگ رو بکشم بیرون...پاشم..پاشم تا این پسره نرفته، خفتش کنم یکمی از کارا رو بسپارم دستش.
خندیدم.
-آرش...تو..واقعا هادی رو دوست نداری؟
چشمهایش را ریز کرد و سرش را تکان داد:
-حیف که رو تختی وگرنه کبودت میکردم..هادی هان؟
خندیدم. چشم غره اش غلیظ تر شد:
-من چکاره حسنم دوستش داشته باشم؟ همینقدر که تو بخوایش کافیه..پسره ی درازِ پرروئه ، خودشیرین.
نگاهش کردم. چشمهایش میخندید. هادی یکسالی از او بزرگتر بود. می دانستم مدتها او و کارهایش ، مثل پتکی در سر برادر عزیزم کوبیده شده بود. بابا همیشه از اینکه هادی پیش پدرش کار میکرد و آرش او را رها کرده بود می نالید.
-قربونت برم داداش...من..اگه تو نبودی نمی دونستم چکار کنم..خدا رو شکر که هستی آرش..خدا رو شکر که دلم بهت گرمه...دل من و فرنگ بهت گرمه.
گوشهایش را با لودگی لمس کرد:
-خبه خبه گوشام دراز شد. یکم بخواب ته تغاری فردا روز سختی در پیش داری. بذار یکم رنگ به روت بیاد بدبخت زهره اش آب نشه.
خواباندم و قبل از اینکه از اتاق خارج شود به سمتم چرخید:
-راستی این الهام خانم و دارودسته قنادیم میخواستند ببینندت دکترت اجازه نداد. گفتم بدونی بعدا شاکی نشی.
این را گفت و از اتاق خارج شد. با بیرون رفتن آرش موجی از ترس و اضطراب مرا فراگرفت..نفس عمیقی کشیدم و چشمهایم را بستم و خدا را از اعماق وجودم صدا زدم. چشم گشودم و تسبیح تربت یادگاری الهام را برداشتم و بو کشیدم. قطره اشکی سرخورد و بوی خاک تربت بلند شد. یا کاشف البلایا، یا واهب العطایا، یا قاضی المنایا.(ای برطرف کننده بلاها..ای بخشنده ی هدیه ها، ای برآورنده ارزوها) خدایا امیدم فقط به توست ای مهربانترین مهربانان

romangram.com | @romangram_com