#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_265
سر و صدای مائده و هدیه مرا به خنده می انداخت. انگار نه انگار که بیمارستان بودیم.
-بابا آرومتر...میندازنمون بیرونا.
-اتاق خصوصی و چهاردیواری اختیاری...در ضمن ما رو بیرون کنند تو که مهمونشونی...پس بی خیال خب؟
کمی از لحن مائده دلم گرفت. کاش دکتر موافقت کرده بود و مرخص میشدم..اما به هیچ وجه حاضر نشد قبل از این مراسم مرخصم کند. همینقدر که اجازه داد بود کلی منت داشت. شاید اگر وضعیت مامان نبود هیچ وقت راضی نمیشد که عقد کنم. مائده وسایلش را از کیفش خارج کرد. با تعجب به او نگریستم:
-میخوای چکار کنی؟
-میخوام عروس خوشگل کنم. حرف نباشه..خدا رو شکر ایام عزا هم تموم شده...پس ساکت.
تا امدم اعتراض کنم، هدیه با مسخره بازی دستهایم را گرفت و مائده اولین بند را روی صورتم انداخت. صدای آخم هر دو را به خنده انداخت. کوفتی نثارشان کردم. مائده بدون توجه به آه و ناله های من کارش را تمام کرد. هدیه فقط میخندید و من مطمئن بودم صورتم سرخ سرخ است. چند باری که موهای صورتم و بخصوص سبیلهایم را برداشته بودم میدانستم پوستم زیادی حساس است و زود سرخ و ملتهب میشود . هدیه از کیفش لوسیونی در اورد و روی صورتم ماساژ داد:
-فقط شما که هنرمند نیستی عروس خانم. مائده ما دیپلم آرایشگری داره..میخواد یک عروس بسازه برا داداشم ماه!
پشت چشمی نازک کردم.
-از خودت مایه بذار عزیزم. در ضمن من خودم ماه بودم.
مائده زیرخنده زد.
-گرفتی...یادت نره این همون همای آتیش پاره است.
چشمهایم گرد شد و هر دو خندیدند. مائده صورتم را به چپ و راست چرخاند و ابروهایم را با هم چک کرد:
-دستم درد نکنه..الان باید خودتو ببنی..یک ماه سرخ کاملی.
دلواپس پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com