#وقتی_پدرم_عاشق_شد_پارت_263

-به علی آقا میگم ، فردا عاقد بیاره بیمارستان...وقت نداریم...مامان..امروز و فردا..مهمونمونه.
صدایش بغض داشت. عجب عقد باشکوهی داشتم. سرم را روی زانویش گذاشتم و اجازه دادم بغضم خالی شود:
-دکترا...میذارن بالاسرش...عقد کنیم؟
-نمیخوای..بری پیش... آقاجون؟
تردید در صدای خودش هم موج میزد:
-نه...ازش دلخورم.
-باشه...با دکتر مامان حرف میزنم...حتما خیلی خوشحال میشه...هادی رو خیلی دوست داشت.
صدایش می لرزید. دستش روی پایش مشت شد:
-میرم در خونه فرنگ..با دعوام شده میارمش عقدکنونت ته تغاری.
اشکم بند نمی آمد. پنج دقیقه ای به همین منوال گذشت .گذاشت تا خوب آرام شوم .بعد سرم را بلند کرد و در چشمهایم نگریست. لبخند نصفه نیمه ای مهمان لبهایش بود.
-فقط موندم این پسره دراز به چی تو دلشو خوش کرده..بازم قبلا یه ذره گوشت داشتی..حالا شدی دوپاره استخون.
هر دو تلخ خندیدیم.
-پاشو ..عروس زرزرو ندیده بودم که دیدم..پاشو خودتو لوس نکن...(بعد صدایش را ظریف کرد)واه واه بلا به دور.
مشت کم جانی به بازویش زدم.
-باید به این پسره بگم موقع عقد انگشت بزنه جنس داده شده پس گرفته نمیشود. مریض و غرغرو که هستی، دستتم که هرزه...
-دلشم بخواد.
چپ چپ نگاهم کرد: غلط میکنه نخواد...بهت "تو" بگه میکنمش توی گونی.

romangram.com | @romangram_com